خرید بک لینک

از هزار عنوان کوتاه و نیمه کوتاه که برای خودم نوشته بودم

از هدف ها یا قول هایی که به خودم داده بود

همان ها که گفته بودم... این بار رویش کار میکنم اینبار فقط ده تا ولی به این ده تا میرسم و این بار و تا ۳۵ سالگی و اگر ها و هدفمندی های ده ساله و ۵ ساله و چند سال هایی که یادم نمی اید

یکی دو تایش بیشتر خط نخورده

و چندین و چند صفحه که به هیچ جا نرسیدند

و من با خودم به قدر همه آنها نامهربان بودم.

حالا دیگر مهم نیست

دیگر ۲۵ ساله نیستم و این چیز غمگینی نیست

دیگر از سی و اندی ساله بودن نمیترسم

چیزی برای فتح کردن و چیزی برای زدودن نیست

شاید جنگ شاید جدا افتادن شاید شکست و شاید همه اینها یادم دادند...

اصل، بودن است و باقی بهانه...

من از زندگی هزار چیز طلب میکردم و مشت هایم گره کرده رو به انتظاراتم و ابروهایم در هم کشیده در آینه...

و بعد دیدم که هیچ مهم نبود...

رفتم پشت شانه هر انتظاری که به ثمر ننشته بود زدم

و گفتم : هی... هیچ مهم نیست...

و یاد گرفتم که باشم

هر چه هستم هرچند جزو خواسته های ردیف شده ام نبود و نباشد

اما باشم

چون اینکه چیزی باشی خیلی بهتر از آنست که یک فهرست عمل به انجام نرسیده و انتظار مفلوک مانده به نظر بیایی...

و همان که بودم شدم

دیگر فرقی نمیکرد

برای بودن اجازه نمیطلبیدم...

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 11:55

صفحه بندی