خرید بک لینک
بیرون از ما هوا سرد استبیرون از این سه نفر همه غریبه انددنیا به ما هجوم میاوردو قد خم میکنیمگاه به سمت همدیگر گاه به هر سویی که بتوانیمما از بین سایه هایی که میخواهند تسخیرمان کنند دنبال یک لحظه رهایی میگردیمو باز چشممان را که باز میکنیم برهوت است تنهاییم...دست دوستی بارها دراز کردیم و لبخند آشنایی روانه مان شد...اما زندگی آنچنان نبود که فکرش را میکردیم...هیاهویی به پا میشد و گوشهایمان را عادت میدادیمدیگر حتی وقتی سکوت هم میشد شنیدارمان از صدا در امان نبود...زندگی ساده نبود و ساده بودن چیزی به مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 11:55

تنگ میشود اتاق و هوا و نفس...تنگ میشود روزگار و درست مثل یک قفسبا خودم فکر میکنم گاهی اگر جای دیگری بودم یا کس دیگری میشدم شاید...و این فقط یک توهم استاینجایم و همین تن که از پس آن برآمده امناتوانم و زورم نمیرسد دیوارها را تکان دهم یا چیزی شبیه اینروی ستون های قفس نوشته ام و لابد بعدا باز هم خواهم نوشت...آزادی...خوب میدانم زورم نمیرسد...روزگار اینطور دارد به من لگد میزندنه میتوانم اخم کودکی را به لبخند مبدل کنم نه میتوانم جلوی مرگ بیگناهی را بگیرم...من از پس این بار ها بر نمیآیمچه یک دستچه هفت هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 11:55

میدوم و میدومتا تو راضی باشی از من... باز هم تا نفس دارم میدوم...تو تعیین میکنی و بازنده منممن به اینها افتخار نمیکنمباید که جایی یادم بیاید اصلا تا کجایش خواسته من هست؟از کجایش داستان تو شروع کار میشود؟من در مادری غرق شدم و نجاتی نیست...میخواهم خودم را ببینم...اصلا تا کجا دارم میروم ؟نگران آنم که نمره خوبی نگیرمو در هر حال انگار نمره خوبی ندارم...حقیقت خودش را به من نمی نمایددر بی خبری از همه چیز خود را به نادانی میزنم...تو تقصیری نداری محبوب کوچکممادرت خودش را گم کرده...یک غروب قدم زدن کنارت وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 11:55

صبح بیدار میشوم و میبینمت، تمام قد ...اگر حواسم نباشد روی تمام روزم چنبره میزنیهمه چیز را درباره خودت میکنی...ناکامی دوست نداشتنی من!هنوز برایت اسمی نگذاشتماما تو در دلت همه آرزوهای نرسیده و راههای ناتمام و کارهای دوست داشتنی اما فاصله افتاده من را حمل میکنی...تو همه خواسته های منی که دانه دانه به جایی نرسیدیتو آن زنگ هایی‌که میخواستم به صدا در بیایند و نیامدندهمه آن ایمیل هایی که میخواستم روزی بازشان کنم و به پرواز در بیایم و نیامدیآن صداهایی که باید میرسیدند و همیشه سکوت بودندتو همه آن انتظارهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 11:55

از هزار عنوان کوتاه و نیمه کوتاه که برای خودم نوشته بودماز هدف ها یا قول هایی که به خودم داده بودهمان ها که گفته بودم... این بار رویش کار میکنم اینبار فقط ده تا ولی به این ده تا میرسم و این بار و تا ۳۵ سالگی و اگر ها و هدفمندی های ده ساله و ۵ ساله و چند سال هایی که یادم نمی ایدیکی دو تایش بیشتر خط نخوردهو چندین و چند صفحه که به هیچ جا نرسیدندو من با خودم به قدر همه آنها نامهربان بودم.حالا دیگر مهم نیستدیگر ۲۵ ساله نیستم و این چیز غمگینی نیستدیگر از سی و اندی ساله بودن نمیترسمچیزی برای فتح کردن وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 11:55

از هجوم فکر ها میروم روی زمین اتاق پهن میشومتنهایی ام به وسعت همه اینجاستتو با دست و پای کوچکت روی همه جای آن راه میرویدست میکشیخط خطی میکنی نقاشی میکشیطنازانه ناخنک میزنیبه همه ابعاد وجودم طعنه میزنیتو فقط یک روز دیگر را داری با همه وجود زندگی میکنی و من تنها تماشاگرم...همه چیز سختتر میگذرد وقتی که میخواهم ساعتی یا روزی امور در کنترل من باشمهمه چیز باید تسلیم تو باشدشاید آنوقت دستم را برای چند قدم گرفتی و همراهیم کردی...جز این هیچ قانونی را به من نیاموختیتسلیم!حرف حرف توستمن زمانی برنده میشوم که این را از قبل قبول کرده باشمباز روز دیگر میشودتو روی وسعت تنهاییم قدم میگذاریامروز اینطور بنظر میرسد که جنگی نیستپیروزی برای هیچ کداممان معنی ندارد...فقط مینشینیم و صفحه های خالی را نقاشی میکنیمحتی اگر با مرغوبترین مدادهای طراحیم باشدحتی اگر برای ورقه های مقوایی آن دفترها برنامه دیگری داشتمحالا همه چیز یک بازی است...من جای دیگری برای بودن ندارمپشت تو میایستم"کرم نما و فرود آکه خانه خانه توست..." ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 11:54

شاید بهتر است بنویسم یک جایی که راحت از بین نرود تا یادم نرفته استتا همه چیزم را در این بازی قمار نکرده امو تا همه چیزی که داشتم پاک یادم نرفته استتو همه چیز بودیمهمترینو میتوانستی با حضورت وقتی که قدرت میگرفتی همه چیز را بهتر کنییاد نگرفته بودی از روز اول به دنیا آمدنت که چطور خودت را دوست داشته باشیحسابی زخمی و خسته بودی اما بزرگ شدیخودت را یادت گرفتیروی پاهای زخم برداشته ات ایستادیو ناممکن ها را ممکن کردیخودت را پذیرفتی آنطور که میشد آدم خودش را بپذیرداز قدم زدن خوشت می آمد مخصوصا در فصل های سرداز اینکه تنها باشی مدتی برای خودت حتی اگر بیحوصله بودی، خوشت می آمداز اینکه عاشق باشی و به خودت نرم نرم برسی خوشت میآمداز یوگا کردن و کشش عضلات دست و پایت و کم کم توانا تر شدن خوشت می آمداز اینکه از خانه بزنی بیرون و یک جای جدید برای خوردن قهوه یا غذا پیدا کنی هم لذت میبردیاز نقاشی خوشت میآمد و از خریدن لوازم نقاشی،مثل چندین سال پیش پرسه زدن بین مدادها و رنگ ها آرامت میکرد چون خیال میکردی که آزادی...از کتاب خواندن و کتاب خریدن و همه چیز درباره کتاب خوشت میآمداز اینکه عصر تعطیل وقتت را در هوای آزاد بگذرانی خوشت می آمداز اینکه چندتا برنامه و فیلم مورد علاقه ات را گاهی مرور کنی خوشت میآمداز عشق بازی و بی منظور دوست داشتن خوشت میآمداز دوست داشته شدن و غرق در عشق شدن هم خوشت میآمداز اینکه بگردی دنبال اینکه از چه چیزی خوشت میآمداز این دلخوشی ها کوچک مثل نوای موسیقی ایرانی... خوشت میامداز آواز ...خوشت میآمداز اینکه یک روز معمولی را به یک روز خیلی بهتر مبدل کنی خوشت میآمداز گذشتن از خیابان شلوغ پیاده و از بی هدف جلوی تابلوها و مجسمه های عظیم ایستادن خوشت میآمداز فرش ایرانی خوشت میامداز عطرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: جمعه 10 شهريور 1402 ساعت: 0:29

دلتنگی اینطور استاول شبیه یک موج مهیب میماند که اگر اتفاق بیفتد انگار همه چیز را از بیخ میکند و با خودش میبردبعد از اتفاق افتادندیگر یک حس است که همیشه با خودت حمل میکنیبی آنکه حواست باشدبا تو روزها از خانه بیرون میزندو عصر ها همراهت به نوبت دکتر می آید و منتظر میماندمنتظر و نه بیقرار.یک گوشه با صبر می نشیدبعد در اتفاق رد شدن یک غریبه از جلوی ماشین که تاب موهای جمع شده پشت سرش شبیه اوست سراغت می آیداز نا کجا می آید.مثل لمس کوتاه بغض ورم کرده ای میماند و مینشید روی گونه هایت، خیس...بعد میبینی که چقدر صبور استآرام در سایه نشسته تا نشانه ای پیدا شودو بیرون بریزد...دلتنگی ریشه میکندبرای کسانی که دوستشان داریتا اعماق وجودت میدودنمیدانی چرا هستنمیدانی وقتهایی که احساسش نمیکنی کجا میرودشاید فقط بشود گفت که دلتنگی عمیقا ریشه میکند و راه فراری از حضورش نیست...تا که ظاهر شودو راهی نیستجز اینکه زندگیش کنی... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 13:35

به تصویرناواضحم در شیشه روبرو زل میزنممن نیاز دارم با این خود آشتی کنم...بس استدیگر فقط حق میدهمبه سرزنشگر درونمبابت اینکه به سادگی با تغییرات کنار نیامده استحق میدهمتقصیری نداردفکر میکند جور دیگر بهتر بودحتی به این فکر که جور دیگری بهتر بودحق میدهمبه کوچک بودن رویاهایم حق میدهمحتی به دست نیافتنی بودنشان هم حق میدهممن زنده امبه زندگی حق میدهمهمین پازل جورواجور رنگارنگ تلخ و شیرین باشدحق میدهمسعی نمیکنم چیزی را درست کنمبهتر کنم یا حتی خراب کنمبه شلوغی بی نظم جهانحق میدهممیگذارم زندگی اتفاق بیفتدخواهرم برای دخترم مادری کندمادرم از من نگهداری کندو همسرم گاهی از همه چیز خسته شودمن به بودن جهاناینطور که هستحق میدهمباز هم به خانه امن روحم بازمیگردممن باز هم به خودم باز میگردماگر بگذارمکه خسته شومکه خستگی کنمکه خشمگین شومکه تلخی کنمکه هیچ چیز را برتر از هیچ چیز ندانم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: جمعه 29 مهر 1401 ساعت: 6:21

از وقتی که حرف برای گفتن داشتم از زمانی که فهمیدم گفتن حرفها عواقب دارد ودرد ها که کلمه میشوند بار همراه خود می آورند...اینجا نوشتمیک فضای کوچک بی هیاهویک نوع بودن را تجربه کردم که کمتر میتوان اسمی روی آن گذاشت.برای حرف زدن اینجا نه قانون میخواهم نه دلیلهمه چیز از چند درد و حرف تازه شروع میشود و همین.بعد صفحه نورانی لب تاپ میشود یک فضای خیالی آرام که پشت آن پناه میگیرم...شاید دیده باشیاین اواخر یادم رفته استکمتر خودم را زیست میکنمیادم انگار رفته! اینجا نبوغ معنایی ندارد...فقط کلمات پشت سر هم می آیندمن را سبکتر میکنند و سرجایم دوباره قرار میدهنداما انگار همین را از خاطر برده ام میبینی؟برای نوشتن حتی برای حرفی داشتن بهانه میخواهم...اینجا بیا و خودت باشدر سکوت دره تنهاییت فریاد بزنو بدون اینکه منتظر معجزه باشیزندگی کن!چون این یک کار مهم است...همین ادامه دادن بدون عذر خواهیهمین بودن، جرئت کردن...چطور در ۱۴ سالگی این را میدانستی؟و در آستانه سی سالگی نیاز به یادآوری داری...میزنم به شانه اتیادت بیایداین شاخ و برگ ها و اتصالات کوچک و بزرگند که تو را تبدیل به خودت میکندهر بار کمی بیشترهر روز کمی عمیق ترمدتهاست یادت رفته حرفی بزنییا به خوبی گوش کنیمن، خود تو ام...از کلمه های این صفحهای گمشده! با تو سخن میگویممیشنوی؟عجب نداردوقتی تکه های کوچک را نادیده میگیری تصویر بزرگ را نمیشناسیحالا وقتش شدهخودت رامن راو همه ما که از تو بیرون میزنیم بعدها جای دیگر خانه کنیمرا بشناسی...تکه های کوچک به تو کمک خواهند کردتصویر بزرگتر را خواهی دید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: جمعه 9 ارديبهشت 1401 ساعت: 7:31

همه چیز شبیه قبل استهیچ چیز اما همان که بود نیست.خودم را آنطور که میشناختمو آینه های خانه رادیگر نمیشناسم...همه چیز غریبه شده استبا خودم فکر میکنم شاید بد نیست که اینطور است... یا؟...من چه کسی بودم اصلا...یک ماجراجوی پر از انگیزه و شعر و رنگ که دنیا زیر پاهایش جور دیگری میچرخیدواقعا اینطور بود؟گمان نمیکنم...یک گمشده شاید مثل هرکس دیگر،نیمی رویاپرداز و نیمی حقیقت جو، آنطور که به مذاقش خوش بیاید!هیچ چیز را از دست نداده امشاید همه چیز را...حالا شبیه یک پرنده راضی به آواز از پشت میله های ظریف قفسی که نه قفلی دارد نه واقعیتی...اینطور هست یا نیست؟خواب است یا بیداری؟پشت اشک های بی اختیار و بی دلیلمهیولای حقیقتی خفته است؟یا دست های کوچکی که در فضا تکان میخورند...؟اصلا کسی میداند از چه سخن میگویم؟از سایه بزرگ پشت سرم که مخفیانه میدانم از حقیقت فرسنگ ها دور استاز گذشته که شیرین تر از آنچه بود بنظر می آیدیا آینده که مبهم تر از آنست که روان به آن چنگ بیندازد و چیزی دستگیرش شود؟...در هر حالزندگی هیچ وقت برای آنچه ممکن است اتفاق بیفتد فرش قرمز پهن نمیکنداین ماییم که باید خودمان را برسانیم...برسانیم...برسانیم.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: جمعه 9 ارديبهشت 1401 ساعت: 7:31

نگاهش را به سقف میدوزد. نگاهش را به صفحه موبایل. دنبال چیزی میگردد... دنبال حرفی، خبری یا جایی که بتواند آرامش کند. نامش را گذاشتند قرنطینه خانگی که چیزی شبیه زندان خانگی با محدودیت رفت و آمد است. اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 21 دی 1399 ساعت: 15:26

چه چیز باعث میشود که جایی که به آن نقل مکان کرده ای به خانه تبدیل شود؟ چه چیز باعث میشود که در اوضاع نابجای اقتصادی تصمیم بگیری از کارت بیرون بزنی؟ چه چیز باعث میشود که در گرمای تابستان از سربالایی تنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 21 دی 1399 ساعت: 15:26

من انگار از این زمین نبوده امتار و پودم را انگار مانند همه انسانهای دیگر نسرشته اندهمیشه دور بوده امهمیشه زمانی که میرسیدم همه چیز به انتهای خود رسیده بودو حتی عجله ای نداشتمهمیشه در سکوت منتظر ماندم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: سه شنبه 9 ارديبهشت 1399 ساعت: 21:32

در جستارهای ذهن من الگویی حاکم استکه باید از توهم به حقیقت مبدل گردد...اینکه فکر میکنم که همه چیز را میدانمو زندگی با کوچکترین سوال ها به من ثابت میکندکه هیچ چیز نمیدانم!از انسانیت،از بودن،و حتی از زنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: سه شنبه 9 ارديبهشت 1399 ساعت: 21:32

صفحه بندی