در جستارهای ذهن من الگویی حاکم است
که باید از توهم به حقیقت مبدل گردد...
اینکه فکر میکنم که همه چیز را میدانم
و زندگی با کوچکترین سوال ها به من ثابت میکند
که هیچ چیز نمیدانم!
از انسانیت،
از بودن،
و حتی از زندگی کردن.
بعد به خودم می آیم
میبینم که حقیقتا چیزی نمیدانم
و مدتی است زندگی کردن را رها کردم
و این را هیچ کس جز خود من نمیتواند ببیند
کمتر نفس میکشم
کمتر شکر گذارم
و بیشتر از همه چیز ناراضی بنظر میرسم
به خودم می آیم
میبینم که دشمن ها در بیرون از ماجرا نیستند
آنها از همان ابتدا همینجا، درست در ذهن من بوده اند
و هیچ وقت جور دیگری نبوده است...
بادها میوزند
طوفان ها در میگیرند
و آدم ها را درگیر میکنند
اما روزی میرسد که میبینی
باد یکروز آمده است
و بقیه روزها
تو بودی که از درون میلرزیدی...
تو بودی که این بازی را پایان نمیدادی
باور نمیکردی
عوض نمیشدی
شاید از حرف تا عمل سالها طول بکشد
اما یک روز بالاخره به اینجا میرسیدی
که زمانی که وقت طوفان است
با جریان بوزی
تغییر کنی
کن فیکون شوی
و بعد که طوفان همه چیز را خراب کرد
شاید بشود که روزی، بهتر ببینی
واضح تر و روشن تر...
وقتش بود
همه چیز جابجا و عوض شود
وقتش هست
که با جای جدیدت کنار بیایی
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی