خرید بک لینک

تنگ میشود اتاق و هوا و نفس...

تنگ میشود روزگار و درست مثل یک قفس

با خودم فکر میکنم گاهی اگر جای دیگری بودم یا کس دیگری میشدم شاید...

و این فقط یک توهم است

اینجایم و همین تن که از پس آن برآمده ام

ناتوانم و زورم نمیرسد دیوارها را تکان دهم یا چیزی شبیه این

روی ستون های قفس نوشته ام و لابد بعدا باز هم خواهم نوشت...

آزادی...

خوب میدانم زورم نمیرسد...

روزگار اینطور دارد به من لگد میزند

نه میتوانم اخم کودکی را به لبخند مبدل کنم

نه میتوانم جلوی مرگ بیگناهی را بگیرم...

من از پس این بار ها بر نمیآیم

چه یک دست

چه هفت هزار دست...

در خفقان فرو میروم.

سیاه میشود روز

و سیاهتر از آن، شب...

فقط گاهی دست و پایی میزنم

جانی ندارم،

حتی دفاع دیگری...

به اطراف نگاه میکنم

جان ها بریده اند

آدمیان در کنار من

چشمهای بی حالتشان

و بی امید به آسمان مینگرند

خوب میدانم

حتی امیدی نیست

و سپرهایمان را انداخته ایم

میدانیم

اشکی را نخواهیم توانست مانع شویم

نفس تازه میکنیم و باز

شب مثل یک قیر سیاه متعفن در چشم ها و گوشها و دهان و بینی مان فرو میرود

ما نمردیم ولی چه کسی میتواند بگوید

انسان روبرویش از مرده ها حالش بهتر است...

ای کاش که جای آرمیدن بودی...

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 11:55

صفحه بندی