میدوم و میدوم
تا تو راضی باشی از من... باز هم تا نفس دارم میدوم...
تو تعیین میکنی و بازنده منم
من به اینها افتخار نمیکنم
باید که جایی یادم بیاید اصلا تا کجایش خواسته من هست؟
از کجایش داستان تو شروع کار میشود؟
من در مادری غرق شدم و نجاتی نیست...
میخواهم خودم را ببینم...
اصلا تا کجا دارم میروم ؟
نگران آنم که نمره خوبی نگیرم
و در هر حال انگار نمره خوبی ندارم...
حقیقت خودش را به من نمی نماید
در بی خبری از همه چیز خود را به نادانی میزنم...
تو تقصیری نداری محبوب کوچکم
مادرت خودش را گم کرده...
یک غروب قدم زدن کنارت و یک تولد دیگر سپری میشود...
من در مواجهه با خودم یک ناشی به تمام معنام
اینجا، گوشه ای گم میشوم
میگویم دیگر برایم مهم نیست...
میگویم دیگر نمیکنم خیلی کارها را...
میگویم که زندگی آنقدر سخت بود که باید تو را از آن نجات میدادم و خودم را ...
کاش دوستم داشته باشی
کاش نقطه امنت باشم...
کاش بعدها زن بهتری باشی از من و آدم راحتتری...
کاش دنیا با تو مهربانتر باشد
کاش میتوانستم کاری بکنم ...
ناتوانم... و جان میکنم تا این را قبول نکنم...
میخواهم جور دیگری باشم
میخواستم که دنیا را ویرایش کنم تا با تو مهربانتر باشد...
ولی کم می آورم...
نه توانی باقی میماند و نه چیز دیگری...
باخته ام روبروی حقیقت و دست من نبود تا چیزی را راحتتر کنم...
پس غذای ساده ای برای نهارت میپزم و بازی کوتاهی با قانون های تو میکنم...
هیچ چیز عوض نمیشد و معجزه ای در کار نیست
اما خورشید آرام آرام غروب میکند و کم کم سیاهی آسمان را باور میکنم...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی