سه نفر تنها
-
تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 11:55
بیرون از ما هوا سرد استبیرون از این سه نفر همه غریبه انددنیا به ما هجوم میاوردو قد خم میکنیمگاه به سمت همدیگر گاه به هر سویی که بتوانیمما از بین سایه هایی که میخواهند تسخیرمان کنند دنبال یک لحظه رهایی میگردیمو باز چشممان را که باز میکنیم برهوت است تنهاییم...دست دوستی بارها دراز کردیم و لبخند آشنایی ...
جای آرمیدن
-
تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 11:55
تنگ میشود اتاق و هوا و نفس...تنگ میشود روزگار و درست مثل یک قفسبا خودم فکر میکنم گاهی اگر جای دیگری بودم یا کس دیگری میشدم شاید...و این فقط یک توهم استاینجایم و همین تن که از پس آن برآمده امناتوانم و زورم نمیرسد دیوارها را تکان دهم یا چیزی شبیه اینروی ستون های قفس نوشته ام و لابد بعدا باز هم خواهم ن...
از ناکامی ها
-
تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 11:55
میدوم و میدومتا تو راضی باشی از من... باز هم تا نفس دارم میدوم...تو تعیین میکنی و بازنده منممن به اینها افتخار نمیکنمباید که جایی یادم بیاید اصلا تا کجایش خواسته من هست؟از کجایش داستان تو شروع کار میشود؟من در مادری غرق شدم و نجاتی نیست...میخواهم خودم را ببینم...اصلا تا کجا دارم میروم ؟نگران آنم که ن...
مهمان عزیز
-
تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 11:55
صبح بیدار میشوم و میبینمت، تمام قد ...اگر حواسم نباشد روی تمام روزم چنبره میزنیهمه چیز را درباره خودت میکنی...ناکامی دوست نداشتنی من!هنوز برایت اسمی نگذاشتماما تو در دلت همه آرزوهای نرسیده و راههای ناتمام و کارهای دوست داشتنی اما فاصله افتاده من را حمل میکنی...تو همه خواسته های منی که دانه دانه به ج...
بودن
-
تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 11:55
از هزار عنوان کوتاه و نیمه کوتاه که برای خودم نوشته بودماز هدف ها یا قول هایی که به خودم داده بودهمان ها که گفته بودم... این بار رویش کار میکنم اینبار فقط ده تا ولی به این ده تا میرسم و این بار و تا ۳۵ سالگی و اگر ها و هدفمندی های ده ساله و ۵ ساله و چند سال هایی که یادم نمی ایدیکی دو تایش بیشتر خط ن...
تسلیم...
-
تاریخ: 1402/12/16 ساعت: 11:54
از هجوم فکر ها میروم روی زمین اتاق پهن میشومتنهایی ام به وسعت همه اینجاستتو با دست و پای کوچکت روی همه جای آن راه میرویدست میکشیخط خطی میکنی نقاشی میکشیطنازانه ناخنک میزنیبه همه ابعاد وجودم طعنه میزنیتو فقط یک روز دیگر را داری با همه وجود زندگی میکنی و من تنها تماشاگرم...همه چیز سختتر میگذرد وقتی که...
یادآوری
-
تاریخ: 1402/6/10 ساعت: 0:29
شاید بهتر است بنویسم یک جایی که راحت از بین نرود تا یادم نرفته استتا همه چیزم را در این بازی قمار نکرده امو تا همه چیزی که داشتم پاک یادم نرفته استتو همه چیز بودیمهمترینو میتوانستی با حضورت وقتی که قدرت میگرفتی همه چیز را بهتر کنییاد نگرفته بودی از روز اول به دنیا آمدنت که چطور خودت را دوست داشته با...
-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 13:35
دلتنگی اینطور استاول شبیه یک موج مهیب میماند که اگر اتفاق بیفتد انگار همه چیز را از بیخ میکند و با خودش میبردبعد از اتفاق افتادندیگر یک حس است که همیشه با خودت حمل میکنیبی آنکه حواست باشدبا تو روزها از خانه بیرون میزندو عصر ها همراهت به نوبت دکتر می آید و منتظر میماندمنتظر و نه بیقرار.یک گوشه با صبر...
حق میدهم...
-
تاریخ: 1401/7/29 ساعت: 6:21
به تصویرناواضحم در شیشه روبرو زل میزنممن نیاز دارم با این خود آشتی کنم...بس استدیگر فقط حق میدهمبه سرزنشگر درونمبابت اینکه به سادگی با تغییرات کنار نیامده استحق میدهمتقصیری نداردفکر میکند جور دیگر بهتر بودحتی به این فکر که جور دیگری بهتر بودحق میدهمبه کوچک بودن رویاهایم حق میدهمحتی به دست نیافتنی بو...
تکه هایی از من
-
تاریخ: 1401/2/9 ساعت: 7:31
از وقتی که حرف برای گفتن داشتم از زمانی که فهمیدم گفتن حرفها عواقب دارد ودرد ها که کلمه میشوند بار همراه خود می آورند...اینجا نوشتمیک فضای کوچک بی هیاهویک نوع بودن را تجربه کردم که کمتر میتوان اسمی روی آن گذاشت.برای حرف زدن اینجا نه قانون میخواهم نه دلیلهمه چیز از چند درد و حرف تازه شروع میشود و همی...
در مقابل من
-
تاریخ: 1401/2/9 ساعت: 7:31
همه چیز شبیه قبل استهیچ چیز اما همان که بود نیست.خودم را آنطور که میشناختمو آینه های خانه رادیگر نمیشناسم...همه چیز غریبه شده استبا خودم فکر میکنم شاید بد نیست که اینطور است... یا؟...من چه کسی بودم اصلا...یک ماجراجوی پر از انگیزه و شعر و رنگ که دنیا زیر پاهایش جور دیگری میچرخیدواقعا اینطور بود؟گمان ...
ماشین انتخاب طبیعی
-
تاریخ: 1399/10/21 ساعت: 15:26
نگاهش را به سقف میدوزد. نگاهش را به صفحه موبایل. دنبال چیزی میگردد... دنبال حرفی، خبری یا جایی که بتواند آرامش کند. نامش را گذاشتند قرنطینه خانگی که چیزی شبیه زندان خانگیxa0با محدودیت رفت و آمد است.xa0 ا
میخواستم ستاره باشم، آسمان جایم داد
-
تاریخ: 1399/10/21 ساعت: 15:26
چه چیز باعث میشود کهxa0جایی که به آن نقل مکان کرده ای به خانه تبدیل شود؟ چه چیز باعث میشود که در اوضاع نابجای اقتصادی تصمیم بگیریxa0از کارت بیرون بزنی؟ چه چیز باعث میشود که در گرمای تابستانxa0از سربالایی تن
بیگانه
-
تاریخ: 1399/2/9 ساعت: 21:32
من انگار از این زمین نبوده امتار و پودم را انگار مانند همه انسانهای دیگر نسرشته اندهمیشه دور بوده امهمیشه زمانی که میرسیدم همه چیز به انتهای خود رسیده بودو حتی عجله ای نداشتمهمیشه در سکوت منتظر ماندم
از خانه من
-
تاریخ: 1399/2/9 ساعت: 21:32
در جستارهای ذهن من الگویی حاکم استکه باید از توهم به حقیقت مبدل گردد...اینکه فکر میکنم که همه چیز را میدانمو زندگی با کوچکترین سوال ها به من ثابت میکندکه هیچ چیز نمیدانم!از انسانیت،از بودن،و حتی از زن
ابعادی از انسان بودن
-
تاریخ: 1399/2/9 ساعت: 21:32
طبیعت احساسات انسان مثل هر چیز هرسxa0نشده و آزاد دیگری استهر لحظه به یک سوو هر لحظهxa0یک رویکرداز احساسات که بگذریم، میتوانیم ردی از منطق برای خود بطلبیم.رد پایمان اما موثر از احساساتمان استکودکی که باری
دستهای دراز
-
تاریخ: 1399/2/9 ساعت: 21:32
نفس بکش!زندگی ادامه دارد.هیچ کس نمیتوانست حدسش را بزندروزی اینطور بشودکه خداوند حکم کند که من و تو گوشه ای بنشینیم و به کارهایمان فکر کنیمبه خودمان گره بخوریمو همه محرک های بیرون را محدود کنیمxa0مجبور ب
حتى اگر شعار باشد
-
تاریخ: 1398/12/28 ساعت: 4:46
از سایه ات میترسیحتی از بازگشتن به جایی که میشناسیبا خودت غریبه میشویو هر چه که بوده و هست را زیر سوال میبریراه میرویدر خوابراه میرویدر بیداریو یادت میرود که انگار سالهاست انتهای چاه تیره ای زندگی میک
مسیر
-
تاریخ: 1398/12/28 ساعت: 4:46
آنطور که کودکی به زندگی نگاه میکندبی طاقت میشودمیخواهد که انتهای ماجرا را ببیندآنجا که همه چیز تمام شدهسختی ها تمام شده اندو دیگر هیچ چالشی باقی نماندهو پایان پر است از بادبادک و قرمز و صورتی و بوی ما
نیمی از تنهایی
-
تاریخ: 1398/12/28 ساعت: 4:46
از اینجا که منمزندگی به چشم میایدهر لحظه اش،هر تنفس کوتاه و بلندش،مثل هر واکنش کوچکی که در فرمانروایی مغزش میگذرد...زندگی، با صدای بلند از همه کارهای به ظاهر بی صدایش، به گوش میرسدxa0صدای خاطرات،که از گ