حصار
-
تاریخ: 1398/12/28 ساعت: 4:46
من اینجا در اسارتصدایم را بالا و پایین میبرمبا همین کلمه ها که زورم بهشان میرسدبا همین خط ها و طرح هاxa0و مرزها و آغوش ها و حسرت ها آه از حسرت ها...xa0قلبم میلرزدیک جای زمین هم نمانده که ثابت بوده باشد.هم
چیزی که میخواست بگوید...
-
تاریخ: 1398/11/4 ساعت: 19:21
من و تو همراه هم بودیمدر جاده پر پیچ و خم زمستانیچند کیلومتر آنطرفتر از تهرانشب و سکوتشچای با طعم دارچین از دستفروشو زندگی...که از گوشه ای برایمان انگار نقشه ای میکشید.خوب نمیفهمیدیم چه رخ میدهد،جسته
مالیخولیا
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:08
من یک آدم معمولی ام اما عادی ، نهچیزهایی میدانم از زندگی های عادیاما در چهارچوب هایش نمیگنجم.یک زندگی سادهxa0دارم.درس خوانده ام و برای تامین زندگی کار میکنم.اما زنده بودنمخلاصه می شود در فاصله هافاصله ا
از بی نهایت ها ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:08
گاه از این تنهایی مخدوش شده دلگیر میشومنور صفحه های کوچک روشن مایل به آبی در شبکه خواب را میرباید گاهاو گهگاه خلوتمان را بهم میزندآدم نمیدانددوستش داشته باشد یا از آن بیزارxa0اسمش را میگذارند دهکده جهان
به دنبال من ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:08
بی حس میکنی مرامثل آنکه سایه ای پشت سرم باشدو دقیق به تمام کارهایم نگاه میکنیآنطور که انگار همه لحظه ها منتظر فرو پاشیدن چیزی باشی...من از تو دور میشوماما در حوالی توامخوب میدانمجایی میان همان همیشگی
دیوانگی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:08
میداند که چطور است...حال و روز این روزهایم را میگویم،گم شده در کوچه های تکرار دوباره یک کلام،هزار کلام...که کافی نمیشوندکارساز نمیشوندهر چقدر هم که بلند فریاد شوندهر چقدر هم ادامه ماجرا را انگار که بد
از طرف آن ها که سکوت کردند
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:08
آرام نمی شوماینبار داستان نه با چند رنگ و دست در کار انداختن و کلمه ردیف کردن پشت سر همدیگر درست نمیشودپیچیده به پاهایم و از ادامه راه باز می داردمخفقان غریبی در روحم احساس میکنمکه زوایای پنهان وجودم
هر چه بود...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:08
چه فرقی میکند کجاها بوده ایم؟حالا اینجایمو تو را مدتها بود گم کرده بودممیان خاطراتمxa0میان صفحات پر و خالی از مجاز و غیر مجاز...روز را از سر میگذرانمو شب به نوبت خود فرا میرسدچه از تو میدانم؟چند بار لای
...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:08
چه فرقی میکند کجاها بوده ایم؟حالا اینجایمو تو را مدتها بود گم کرده بودممیان خاطراتمxa0میان صفحات پر و خالی از مجاز و غیر مجاز...روز را از سر میگذرانمو شب به نوبت خود فرا میرسدچه از تو میدانم؟چند بار لای
هم اهنگی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:08
بارها به خودم بازگشتماز همان راهها که آمده بودمتمام مسیر حواسم را جمع کرده بودم که هر جا هر چیزی درست نبود را از نو زندگی کنمو هر بار همینجا بودمانگار که هیچ چیز اشتباهی نبوده است.اتاق همین نورها و صد
پریدن
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:08
پرنده ها از شاخه های خشک میپرندو من به ظرافت بالهای کوچکشان و پرواز فکر میکنماگر قرار بود پرواز منحصر به فرد باشد و هر پرنده ای نتواندچه دنیای غریبی میشدxa0روزگار پرنده های کوچک را میگویم...و برگ های پا
سبزه زارهای خیال
-
تاریخ: 1398/4/17 ساعت: 4:40
گاه میترسم کهxa0عادت شود،این حال سر در گم بودن و نبودن حقیقیمیترسم که همیشگی باشد و رهایی نباشدطرح همیشگی را زمان تعیین کندو همه چیز بعد از آن تکرار میشوداز نگاه های ترسان همراهان و قضاوت های ریز و درشت
باید مینوشت
-
تاریخ: 1398/4/17 ساعت: 4:40
بوی دستهای غریبهxa0میدهد رویاهایتبوی حضور کسی که از تو نیست...رنگ ها و تعریف ها و صداهااز تو نیستنداز بیرون از فضای وجود تو انگار که تحمیل شده اندو فکر نمیکنم کسی به قدر تو مقصر بوده باشد.xa0میبینمتکه در
یک نامه
-
تاریخ: 1398/4/17 ساعت: 4:40
حالم را اگر بپرسی به تو خواهم گفت که خوبم، همانقدر که زندگی خوب استاز سالهای پیش چیزهایی عوض شده است، اما شاید نه همه چیز.نمیدانم چه ها از من به خاطر داری،هر چه هست، خوبست که جایی کسی یادش است.هنوز هم
دایره وار به دور خود
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 5:10
آمدم بنویسم و نشد... آمدم بیشتر بنویسم و بیشتر نمیشد... نمیشود از این دایره به در رفت ما همگام با روزگار قدم میزنیم، لیکن گاها دورتر از آنیم که در تصور بگنجد. چقدر قصه ها عوض شده است، اگر پنج سال قبل
ن آ م ه
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 5:10
این یک نامه است. وسعتش را نمیتوان محدود کرد و محتوایش را نمیتوان با چند خط مرور کردن دانست. از آن نامه هایی است که باید با دستخط ماندگار کسی نوشته شده باشد، در سکوت شب، روی سفیدی کاغذ که هوس خواندن کن
Stranger
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 5:10
میخواهم صداها ساکت شود در دنیا من باشم و آهنگی که انتخاب میکنم این لحظه آرامم کند با همه احساس و خاطرات و بالا و پایین ها بروم در پوسته ی کوچک خود برای چند لحظه هم که شده هیچ تماشاگری نباشد اما همین م
عاشقانه
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 5:10
در را باز میکنم وارد اتاقش میشود همه چیز در این چهار دیوار او را فریاد میکند. در آینه اتاق نگاهش را پیدا نمیکنم که دنبالم کند یا از پشت سر به سمتم بیاید چقدر خودم را تنها میبینم او اینجا نیست تا پرده
آن چیز که تویی... هر چیز که تویی...
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 5:10
تو از کجا آمده بودی؟با زبان بیگانه اتشمردگی در بیانتو حرف هایت که شبیه نداشتندالفاظ جادوییxa0و سحرxa0در فضاxa0افکندیتو از کجا سر زدی؟و شوق زندگی در من سر زد...xa0من کودکی بودم،در هزارتو های خیال...میچرخیدم و
فاصله
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 5:10
شهر میخواهد که رنگ عشق به خود بگیرد...من در کنار تو درxa0زمان فرو میرویمو کم کم هیچ از خود نمیبینمبه خود نمی آییم.سلاح آخرمان همین پنهان ماندن شده است.پشت لحظه ها...پشت همه خواسته ها...و در فضای این فاص