در دنیا من باشم
و آهنگی که انتخاب میکنم این لحظه آرامم کند
با همه احساس و خاطرات و بالا و پایین ها بروم در پوسته ی کوچک خود
برای چند لحظه هم که شده
هیچ تماشاگری نباشد
اما همین مرا میترساند
و همین مرا وادار میکند
که به خود شک کنم
و به هر چه فکر میکنم که از این دنیا میدانم
باید که آغاز کنم
خودم را خارج از این مرزها تصور کنم
مرزهای تن، ذهن، روان، اجتماع، انسانیت...
آنوقت چه خواهم بود
یک وجود
یا چیزی غیر از این وجود غمگین که در آینه بی داد میکند
شاید هم غم زیباست
و هر چه که همراهش می آید میتواند نگاشته شود
قصه شود
یا حرفی که از پشت خطها و رنگها فریاد شود
یا پشت حزن آواز کسی بنشیند که موسیقی اش را گم کرده باشد
من از آن میترسم که کسی فکر نکند زیبایم
تو از آن میترسانی ام که خود نباشم...
و پشت سایه ها و ترس هایم کسی است که هیچ نمیشناسم
خوب میدانم که چه جنسی دارد
بارها دست سردش را احساس کردم
که مرا عقب نشانده
و روی رویاهایم سایه انداخته
او از من است
بارها فکر میکرده که مرا نجات داده است
اما هر بار آمده ام
اینجا خطی نوشته ام و مجابش کرده ام که کمی دورتر بایستد...
و او دور اما نزدیک منتظر اشاره ای از من ایستاده
به گمانش روزهایم را رج میزند
بغض در گلویم میشود
و استخوانهایم را به زمین میچسباند
من او را میبینم گاهی، هاله ای از آنچه فکر میکنم اوست را شاید میبینم،
احساسش را میشناسم
و دست سردش را بارها لمس کرده ام
آنوقت ها که ترسیده ام
آنوقت ها که نخواستم تنها باشم
بهانه ای بیاورم
و یا به یک قدیمی اش بچسبم
خود را راضی کنم
میخواهم که صداها ساکت شوند
و روی کوهی از خیال باز هم به تنهایی لمیده شوم
و بهانه هایم را دانه دانه کنار هم بچینم و به آنها خیره شوم...
پ.ن: برای شکست خودت به من کمک خواهی کرد؟...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی