دلتنگی ام
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 16:04
در خودت گمشدي روزمرگي، پاك يك آدم فراموشكارت كرده فكر ميكني همه چيز را ميداني... انگار كه میداني تصوير آينه از جانت چه ميخواهد! با خودت دنياي كوچكي از سرگرمي ساخته اي. او مي آيد... ناگهان نه... نرم نرم ميرسد... خواب شبت را ميربايد بغض غريبي در گلويت جا ميگذارد كه مانندش را نديده بودي... او مي آيد ك
او
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 16:04
گم شده است آن دخترک جوان و با جرات که در چشمانش برق جسارت میدرخشید یک جا ... بین همه خاطراتی که سعی داشت پاک کند... داستان هایی که بازگو نکند احساساتی که هرگز برملا نکند و حرف هایی که قسم خورده جای دیگری نزند... گم شده است و تکه هایش ... ناپیدا... یادش رفته و یادشان رفته انگار که قرن ها پیش باشد ام
یک بار و یکباره
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 16:04
به خوابم بیا... برای آخرین دیدار هم که شده آنطور عاشقی کن که میخواستم از آن عشق های با هیاهو ولی واقعی... از آن دیوانگی های بی دلیل از آنها که یکباره اتفاق می افتند از آن نفس های به شماره افتاده و آن کشش ها که هیچ تهدیدی نمی کاست مثل یک ناجی... برای باقی گذاشتن آخرین یادگاری... xa0به خواب من بیا...u...
ماما
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 15:44
مرا در آغوش بگیر ، مادر قول بده ، دیگر کابوس نخواهم دید دست هایم را گرم کن و جانت را ، دوباره به من ببخش... مرا در آغوش بگیر... قول بده که هیچ اتفاق بدی نمی افتد به من بگو، چشم بر هم که بزنم، xa0تمام میشود به خانه خواهیم رفت، و گرم خواهم شد... می آیم به خانه، نسیتی سرد است... نیستی... گرم می شوم... ...
ترس های دوست داشتنی
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 15:44
از من دوری و به من نزدیک صدایت را می شنوم ولی اطراف ... هیچ... عکس هایت در قاب نیست ولی میان آلبوم ها... آن جا در لحظه ای از جوانیت به زیبایی در قاب لبخند میزنی... آنطور که هیچ وقت انگار نمی دانستی انگار که هیچ وقت نمی خواستی xa0 میدانم... آمدنم اتفاقی بود که سال ها بعد فهمیدی که از آن خوشحال شدی......
آغوش
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 20:26
چشم هایم را میبندم من آرزو میکنم، چون هستم... هنوز چیزی در من زنده است پس آرزو می کنم آرزو میکنم اینجا بودی... همینجا که جایت هست همینجا که من صبح ها بیدار میشوم جای خالی ات را میبینم و تا ظهر چند بار دیگر به اتاق خالی ات نگاه می کنم ساعت جلو میدود... برنامه مورد علاقه ات را تلویزیون نشان میدهد بعد ...
زندان
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 18:05
مثل دلتنگی ... که زنگار روی دلم به یادگار میگذارد، من هم از دور میبینمت، میخندی، لبخند میزنم... خوشحالی، شاد میشوم... روز ها بیدار می شوم ، نقش تو را بازی میکنم، سرم را گرم میکنم به با حوصله کنار گاز ایستادن... به اینکه این خانه، همین چهار دیوار، امانم باشد عادت میکنم... به تنهایی، xa0آخر دیگر نمیتر...
تو مثل من، من مثل همه...
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 6:53
معلوم است میدانی از چه حرف میزنم... پیداست... از انتهای نگاهت، پیداست از تلخی آخر حرفهایت از شیرینی لبخند هایت از یاد آوری گذشته میتوان خواند حتی اگر نخواهی حرفی بزنی پیداست، که تو هم گاهی به فردا ها امیدی نبستی اما جایی درونت میخواهی باور کنی میخواهی بتوانی باز بیدار شوی خواب او را ندیده باشی، دلشو...
کودکی ، گمشده ، من
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 6:52
مجبورت میکند بیرون از خانه بروی حتی بعد از ظهر هایی که حوصله خودت را نداری مجبور میشوی بیشتر بخندی کمتر بغض کنی بیشتر پارک بروی بیشتر بدوی بیشتر و بیشتر.... زندگی کنی بعد یادت میرود اصلا از ابتدا، او میخواست برایش آهنگ های شاد بگذاری ، بیشتر به پارک بروی، بیشتر بازی کنی، روز ها زودتر بیدار شوی، شب ه...
رقصیدن با مرگ
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 6:52
او نمیدانست چه قرار است بشود... از کجا باید میدانست؟ همه چیز به نظر خوب میرسید و آماده بود چند وقت دیگر برود لباس عروسی برای دختر بچه ای انتخاب کند که از کودکی تصورش را میکرد او نمیدانست دیگر... ادامه میداد... به لبخند زدن، امید بستن، بیشتر به ماشین های گل زده توجه کردن... آنجا بود،xa0 آنجای قصه که ...
ع ش ق
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 6:52
عشق می آید... تکانت میدهد، انگار تا آن موقع فقط ساکن بودی... دلخورت میکند... همان قدر که قلبت را بزرگتر میکند... بالا میبرد، همانقدر که به ریشه ها برمیگرداند و زیبا میکند، همانقدر که زشتی ها را نشان می دهد عشق می آید... انتخابش کنی... دیگر از فردا آن آدم نیستی... دیگر از فردا نو میشوی ایده های دیروز...
(اینجا)
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 6:52
من اینجایم... شناور ، همینجا... برایت سال ها قصه گفته ام، منتظرت بودم، به این دیوار ها تکیه دادم... انتظار کشیدم یا کفش هایم را پوشیده ام بیرون زده ام زندگی کردم... من آنجایم... بین روزهای جوان تر بودنم، همین روز ها و روزهای بعد از این، شناور... میان همه این روزها و شب ها مثل نغمه ای در فضا... پخش ش...
یک معمای ساده
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 6:52
خدا میداند ، ما آدم ها اگر نمی ترسیدیم.... از زندگی چه می دیدیم اگر از ابتدا آن سمت و سویی میرفتیم که قلبمان میگفت... اگر حسرتی برای خودمان جا نمی گذاشتیم هر چه قلبمان میگفت,xa0 سمتش می رفتیم و جز این چیزی را نمی شناختیم... xa0 و خدا میداند... اگر همه این ها می شد، سوال بعدی چه بود، من ، آدم الان بو...