آن دخترک جوان و با جرات که در چشمانش برق جسارت میدرخشید
یک جا ... بین همه خاطراتی که سعی داشت پاک کند...
داستان هایی که بازگو نکند
احساساتی که هرگز برملا نکند
و حرف هایی که قسم خورده جای دیگری نزند...
گم شده است
و تکه هایش ... ناپیدا...
یادش رفته و یادشان رفته
انگار که قرن ها پیش باشد
اما نه...
آنقدر ها قدیمی نیست
فقط... گمشده است
همه آدرس ها بعد از آن پاک شده اند
همه آدم ها دور
و همه غصه ها طی زمان ...
به گمانش که تمام شده باشد همه چیز
مهر باطلی به آن روزگار ها زده است
آمده، نشسته پشت میزی ، حواسی برایش باقی نیست...
ناگهان چیزی می شود...
مثل بی خوابی شبانه ای ... خوابی ... رویایی...تلنگری...
یادش می آورد
که گمشده ای هست
نامش را ... خاطرم نیست و هست...
خطی از او به یادگار دارم
چند کلامی با من گفته است
و چند لبخندی در عکس...
و دیگر از اینجا رفته است
مثل آنکه مرده باشد
اما او که هنوز اینجاست...
چطور می شود؟
یعنی چطور میشود که قسمتی از تو جایی در زمان مرده باشد
و خودت ... جان سالم به در برده باشی...
چطور زنده ماندی؟
چطور میان خاطرات و ذهنیات و آدم ها و فکر ها و خاطره ها و قضاوت ها و چالش ها و حرف ها و حرف ها و حرف ها... از پای در نیامدی؟
تسلیم می شود
مثل کسی که دیگر چیزی برای باختن نداشته باشد
همه چیزش را می گذارد
میگوید، من دیگر از این ها نیستم...
میدود به سوی اولین چراغی که سو سو کرد
این طور می شود که
گم می شود
انگار که قرن ها از آن روزگار گذشته باشد...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی