اگر از ابتدا آن سمت و سویی میرفتیم که قلبمان میگفت...
اگر حسرتی برای خودمان جا نمی گذاشتیم
هر چه قلبمان میگفت,
سمتش می رفتیم و جز این چیزی را نمی شناختیم...
و خدا میداند...
اگر همه این ها می شد،
سوال بعدی چه بود،
من ، آدم الان بودم؟
یا جایی مثل همین جا ها ، که الان گمم، باز گم میشدم...
آخر ، نه این که از این گم ماندن ها گلایه ای کنم
من این نادانسته هایم را بیشتر از هر علمی دوست دارم...
معما... باعث میشود برای رسیدن به جواب
بلند شوی
بایستی
سفر کنی
دور شوی
عادت هایت را کنار بگذاری...
بیدار شوی...
شروع کنی زندگی کنی،
تا انتخاب کنی....
گاهی مثل یک نقاش،
گاهی شبیه یک آوازه خوان،
مثل یک حسابدار ساده،
یا معلم زبان جوان،
یا یک طبیعت گرد عاشق،
شاید شبیه یک منتقد تیاتر و سینما،
و گاهی شبیه کسی که از درس و کار خسته است...
خلاصه یاد میگیری،
زندگی کنی،
بیشتر بیرون بروی
تجربه کنی...
زندگی کنی،
آنقدر شبیه نقش های مختلف
تا نقش خودت را پیدا کنی...
شاید اگر همه اشتباهاتم نبود
هیچ وقت پی گشتن ها نمیرفتم
شاید هم من اصولا آدمی باشم که میرود پی بودن چیزهایی که نمیداند چه حالی دارند...
فقط خدا میداند
و اینکه نمیدانم،
خوبست،
من با زندگی، هر چه که هست، عشق بازی مدامی میکنم...
تا شاید یکی از ما موقر بیاید،
بگوید از جان دیگری چه میخواهد...
آن وقت گمان کنم برای نقشه رقص بعدی مان،
مینشینیم و تصمیم دیگری میگیریم...
پ.ن : "صرفا شخصی"
برچسب: یک معمای ساده,يك معماي ساده,یک معمای ساده با جواب,حل یک معمای ساده,
نویسنده: الینا رضوانی