حتی بعد از ظهر هایی که حوصله خودت را نداری
مجبور میشوی بیشتر بخندی
کمتر بغض کنی
بیشتر پارک بروی
بیشتر بدوی
بیشتر و بیشتر.... زندگی کنی
بعد یادت میرود
اصلا از ابتدا،
او میخواست برایش آهنگ های شاد بگذاری ،
بیشتر به پارک بروی،
بیشتر بازی کنی،
روز ها زودتر بیدار شوی،
شب ها واقعا خسته شوی،
بستنی بیشتر بخوری،
بی خیال بیشتر باشی،
یا خودت بودی ... ؟
همه این ها را نیاز داشتی
حتی اگر بعید باشد...
خود خود تو بودی ...
خواندی اش
و به زندگی تو آمد
تا تو را نو کند،
تا دیگر آدم قبلی نباشی،
مثل قبل زندگی نکنی
یادت بیاید
وقتی میترسی کسی را بقل کنی،
وقتی حوصله ات سر میرود بیرون بروی
حتی شده تا حیاط خلوت خانه ات که سال به سال پا نمیگذاشتی...
بروی و ببینی .... نسیمی می وزد ... گنجشک ها میخوانند و گربه ها ناز میکنند ...
و برایت جالب باشد ...
که ماه در آسمان است ،
و درختان رنگشان سبز است...
نه این او نبود که این ها را میخواست،
تو میخواستی در زمین بازی باشی
یک بار دیگر
شاید بعد از آخرین بار که دیگر نوجوان شدی و به نظرت برای آنجا بزرگ شده بودی...
میخواستی...
باز برگردی.
پ.ن : من کودک تو ام یا تو کودکی من ؟
من فکر میکنم گمشده ی هر بی نیازی از زندگی ،کودکی است...
بی حوصلگی را کنار بگذار.... زندگی کوتاهتر از آنست که نخواهی ببینی...
برچسب: کودکان گمشده,کودک گمشده,کودکان گمشده در ایران,کودک گمشده ماه عسل,کودک گمشده در انزلی,کودک گمشده در اینچه برون,کودک گمشده در ماه عسل,كودكان گمشده,کودک گمشده محمد طاها,کودکان گمشده ایرانی,
نویسنده: الینا رضوانی