خرید بک لینک
مثل دلتنگی ... که زنگار روی دلم به یادگار میگذارد،

من هم از دور میبینمت،

میخندی،

لبخند میزنم...

خوشحالی،

شاد میشوم...

روز ها بیدار می شوم ، نقش تو را بازی میکنم،

سرم را گرم میکنم

به با حوصله کنار گاز ایستادن...

به اینکه این خانه، همین چهار دیوار، امانم باشد

عادت میکنم...

به تنهایی،

آخر دیگر نمیترسم

اگر صدایی بیاید،

میروم ببینم چه بود

نمیترسم

و برای خودم غذایی را که دوست دارم درست میکنم

رو به راه نیست همه چیز،

میگویم که هست

لبخند میزنی،

خوشحال میشوم

میگویم همانجا بمان،

اینجا هوایش سم است...

آن جا نفس بکش...

من...؟ من خوبم...

میخندم و شوخی میکنم

اما قطع که میشوی

خانه بی حضور ...

گریه اش میگیرد

دلم پر است ...

یاد آن سکانس فیلم شاوشنگ می افتم که پیرمرد از زندان آزاد میشود اما وقتی بیرون می آید میفهمد آن جا را چقدر دوست داشت و خودش را می آویزد...

من هم وابستگی ام را فریاد میکنم... اما ...

این دیوار ها را دوست دارم...

میروم جایت دراز میکشم

صدایت میکنم،

میروم ...

جای تو زندگی میکنم...

در خیابان هایی که قدم برمیداری ، قدم میگذارم

با تو در فکرم زندگی میکنم....

آدم ها گاهی شانس این را دارند که قبل از اینکه چیزی را از دست بدهند قدرش را بدانند...

هر کسی هم نه...

گاهی...

برچسب: زندان زنان,زندان به انگلیسی,زندان,زندان اوین,زندان رجایی شهر,زندان گوانتانامو,زندان قصر,زندان زنان امریکا,زندان کهریزک,زندان سلیمان, نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 18:05

صفحه بندی