خرید بک لینک
او نمیدانست چه قرار است بشود...

از کجا باید میدانست؟

همه چیز به نظر خوب میرسید و آماده بود

چند وقت دیگر برود لباس عروسی برای دختر بچه ای انتخاب کند که از کودکی تصورش را میکرد

او نمیدانست دیگر... ادامه میداد...

به لبخند زدن، امید بستن، بیشتر به ماشین های گل زده توجه کردن...

آنجا بود،

آنجای قصه که شیرینی لحظه هایش زیر دندانش مزه کرده بود

و داشت عادت میکرد که شب ها قبل خواب فکر کند، لیست مهمان هایش چه کسانی را شامل شوند ...

داشت عادت میکرد که...

مهمان ناخوانده ای از راه رسید...

غده سرطانی کوچک درست زیر سینه چپ...

نزدیک همان جایی که صدای شکستنش را به گمانم نمی شنید ،کسی که با بی محلی، همه رویا های پیشتر از اینش را از او گرفته بود

و یک مشت کابوس ریخته بود کف دستش...

به خودش که آمد،

نه از شیرینی خبری بود،

نه از سپیدی لباسی...

و نه دیگر از رویایی...

پ.ن : تا کجا دوستم داری؟ تا جایی که مرگ خیالش نرسد جدایمان کند... یا این فقط در ذهن من است...؟ برای ماندنم در روزگارت لباس سفیدی میخواستم ، برای رفتن از تقدیرت چه بهایی را خواهم پرداخت؟....

پ.ن ۲ : برگرفته از تقدیر دخترکی.

برچسب: رقص با مرگ, نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 6:52

صفحه بندی