
تو از کجا آمده بودی؟با زبان بیگانه اتشمردگی در بیانتو حرف هایت که شبیه نداشتندالفاظ جادوییو سحردر فضاافکندیتو از کجا سر زدی؟و شوق زندگی در من سر زد...من کودکی بودم،در هزارتو های خیال...میچرخیدم و ...
ادامه مطلب
چشم هایم را میبندم من آرزو میکنم، چون هستم... هنوز چیزی در من زنده است پس آرزو می کنم آرزو میکنم اینجا بودی... همینجا که جایت هست همینجا که من صبح ها بیدار میشوم جای خالی ات را میبینم و تا ظهر چند بار دیگر به اتاق خالی ات نگاه می کنم ساعت جلو میدود... برنامه مورد علاقه ات را تلویزیون نشان میدهد بعد فکر میکنم، که شاید دلت هوایم را کند، به سرت بزند، بیایی... و چند ثانیه بیشتر به این فکر بیراه اجازه جولان نمیدهم میروم در اتاقت، عطرت را می بویم عطری که بوی جوانی ات را میدهد... پرت میشوم، به آغوشت، شب عید، دختر بچه ای میشوم، می آیم در آغوشت بوی عطرت روی صورت تازه شیو کرده... می بوسمت از آن بوسه های بچه گانه... جوان میبینمت دست روی صورتت می کشم... خوب میدانم.... عوض سال هایی که گذشت،جایت سخت در آغ...
ادامه مطلب
معلوم است میدانی از چه حرف میزنم... پیداست... از انتهای نگاهت، پیداست از تلخی آخر حرفهایت از شیرینی لبخند هایت از یاد آوری گذشته میتوان خواند حتی اگر نخواهی حرفی بزنی پیداست، که تو هم گاهی به فردا ها امیدی نبستی اما جایی درونت میخواهی باور کنی میخواهی بتوانی باز بیدار شوی خواب او را ندیده باشی، دلشوره نداشته باشی، نوک انگشتانت گزگز نکنند و به یاد نیاوری که به یاد نیاوردی اش... تو میدانی، زخم چطور پنهان میشود تو بازیگر قهاری هستی... اما میخواهی ، از اعماق قلبت... کسی ،جایی، گاهی، حرفی ، حتی یک کلمه ، از دردی بگوید که خوب توانستی میان خنده هایت پنهان کنی... ...
ادامه مطلب