خرید بک لینک
تو از کجا آمده بودی؟

با زبان بیگانه ات

شمردگی در بیانت

و حرف هایت که شبیه نداشتند

الفاظ جادویی و سحر در فضا افکندی

تو از کجا سر زدی؟

و شوق زندگی در من سر زد...

من کودکی بودم،

در هزارتو های خیال...

میچرخیدم و به دیوارهای سفید چشم دوخته بود

راضی شده بودم

به زندگی که جاری شود

و لحظه که کشدار شود

و این روزهای خاکستری

در سرزمینی که به سیاهی میزند

تو از کجا آمده ای؟

یک شکوفه ی خوشرنگ و لعاب در برگهای ریخته و پژمرده ی پاییزی انگار...

سر بر آوردی،

بین همه کابوس ها...

یک رویای لطیف و دوست داشتنی بودی تو

و در همه تاریکی ها، یک نور امید

انگار که ادامه ی یک حرف ناگفته بودی که سالها در دل مانده

و زمانی که حضور یافتی

طلسم های همیشه شکستند

و نفس کشیدی

هر نفس تو، شبیه معجزه بود

و هر کلامت در عین غریبگی، زخم های عمیقی را التیام میداد.

من دنبال تو راه افتاده بودم

من، که قبل از این سالها از راه رفتن باز ایستاده بودم

قلم به دست گرفته بودم و مینوشتم

چه داشتم که بگویم؟

آه از لحظه ی حضورت

هزاران کلام...

از عشق و از تمام آنچه می آفریند..

از امید،

و هر آنچه با خود به دنیا می آورد

که حتی در تصور نمیگنجد

من با تو متولد شدم از من...

و دیگر هرگز مانند قبل از این نبودم

و هرگز نخواهم نوشت،

کلامی که از جنس ناب بودن تو نباشد.

و هرگز نخواهم خواند،

اگر خواندن از ناب لحظات تو نباشد.

و نخواهم گریست،

چرا که اشک از برای تو حق است و غیر از این، بهانه ...

مرا به ناشناخته بردی

و چشم هایم را بستم

چرا که آدمی

باید گاهی چشم هایش را ببندد و در چشمه ی معنا غرق...

چرا که لحظاتی بیش نخواهد بود

و ثانیه هایی که به طول نمی انجامد

اما به یک عمر می ارزند...

ثانیه ها چیزی را از بین نمیبرند

اما حضورت تاریکی ها را به نرمی انکار میکند.

و خود را میبینم

که سر تا پا غرق یک رویا شدم

و بالشم بوی او دارد

و همه ی کاغذها از او میگویند

و همه خیابان ها از او سرشارند

و هر فکری که به سرم میزند

اوست و جز او نیست....

پ.ن: خانه ات آباد این کاشانه بوی گل گرفت...

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 5:10

صفحه بندی