تمنا - تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 5:10
آنقدر کمرنگ شوی آنقدر در انتظار لبخند های بعدیو آنقدر در تمنای لبخند شیرینش که حاضر باشی که هر چه میشودبایستی.تمام شب را منتظر تصمیمی که او را به خانه بیاوردمنتظر آن روز که دیگر از نبودنش نترسیچیزی که
شکایتی از بی شکایتی... - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 11:33
من خود را به باد سپرده بودم، به همه اتفاقاتی که اطرافم طوفانی بپا کردند به همه چیز هایی که در اختیارم نبود خود را سپرده بودم. برای چیزی نمیجنگیدم و برای چیزی به سیم آخر هم نمیزدم همیشه اینطور بود ی
از ماست. - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 11:33
تاریخ هم ما را قضاوت نخواهد کرد، اینطور که در نیمه تابستان سر در برف فرو کرده ایم بغض ها را فرو خورده ایم و انتظارات را پس انداخته ایم. دشمنان هم ما را متهم نخواهند کرد دست به دست هم نداده ایم چرا که
لحظه - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 11:33
لحظه, همین بوده است همیشه، با یک تلنگر از میان میرود خاطره می شود و بعدی... بعدی... بعدی... از لحظه, ای که سرم را روی شانه ات میگذارم و به پوسته ی شفاف نازکی داخل میشوم که تنها من و تو ایم و تو در ذهن
زیبای پنهان - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 11:33
کافیست که فکر کنم، چقدر مانده تا درخت چقدر مانده تا سایه های عجیب و غریب روی زمین بیفتند... کافیست که بیرون بزنم، بیرون بزنم تا ببینم... هر چه هست کافیست که از سر عادت هم که شده قدمی بردارم از سر با
شهامت برای بودن - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 11:33
یک داستان ساده بود، برای, من هم اتفاق افتاد. اما کسی برای, ثبتش آن نزدیکی نبود انگار... مثل قصه ی لئون و دخترک نوجوان، من و مردی که معلم نقاشی ام بود. به من به خاطر کوچک بودن, یا ندانستن خرده نمیگرفت،
و عشق... - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 11:33
روز ، هر چه بود به پایان رسید... در امتداد خط انتظار من برای حضورت، رسیدی. چشم بر هم نمیگذارم که منتهی این حقیقت نباشد. تنها تو جستجویم را پایان میدهی تنها تو مرا به آنجا میرسانی، که نور ماه از پشت س
زالزالک های بی گناه - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 11:33
گاهی فکر میکنم که کاش اینجا نبودم، در این جغرافیا در این خانه یا در این بدن... بعد با خودم میروم در کوچه های نزدیک خانه قدمی میزنم، از جیب کت زمستانی ام زالزالک, ها تیره و چروکیده ای پیدا میکنم که در
قسمت - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 11:33
منتظر چه ماندیم؟ زمان که برگردد... صدا که دیگر سکوت شود... یا زندگی... باری شاید بهتر شود؟ منتظر ماندیم تا قصه ی ایده آلی برای گفتن داشته باشیم طرح مبهوت کننده ای برای روی بوم کشیدن موسیقی بی نقصی ب
آنگونه که اوست - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 11:33
حال و هوایش مرا گرفته بود مثل یک حس کوچک امیدوار کننده نه، مثل خود بودن، انسان بودن به تمام معنا... بوی گل و انبر و جوی های جاری و عشق کارت پستالی نداشت. یک حقیقت محض بود... مثل لحظه ی جاری شدن، انسان
ناگفته، من. - تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 11:33
یک بیکران در سینه ات جاری است، هیچ نمیگویی. یک عالم حیران در محضرت باقی است، و لب به سخن نمیگشایی. نا گفته و نا شنیده ها، بیش از آن که تصور میگنجاند و فکر میپروراند هزاران جلد کتاب، روی میز، کنار بود
ت ی ک، ت ا ک - تاریخ: 1397/2/31 ساعت: 21:51
زمان، همیشه همینطور ثابت بوده است؟ یا گاها میتوان دید که یخ ببندد، عقربه ها حرکت نکنند و زن&#1
ما یک دنیا ایم - تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 19:38
دنیا خانه ی تو نیستتو یک مهمان عادی با اقامت کمی طولانی در زیر و بم این خانه رسوخ میکنیبرای خودت رویا ها می سازیجا باز میکنیناممکن را ممکن میکنیمعجزه های کوچک می آفرینی...ذهنت را پر و پر تر میکنی از هر چه دانستنیو دنیا، با همه رنگ های زیبا و زشت دلت را میفریبد...مجابت میکندتو به اینجا تعلق داری!خوشب...
معامله - تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 19:38
با یک درد آغاز شدم...کوچکتر از آنکه بهتر از آن بدانمدرگیر این زخم هاو اسیر یک رویا.هیچ از خود نمیدانستمآرزوی عشق میکردمآرزوی خواستن و خواسته شدنبی حد و مرز.آرزوی عشقی به عظمت اقیانوس هاو حس تعلقی، به شیرینی آغوش گرم محبتی که خوب وسعتش را میدانی.آرزوی از بین رفتن فراقآنطور که انگار همیشه رسیده ایو از...
حماسه - تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 19:38
دیوانه وار میخواهم که دیوانه نباشمنه آنقدر ساکت و نه اینقدر از فریاد لبریزمیخواهم که اینگونه نباشمدر لباسی متظاهرقاطی رقص هماهنگ این مردم هامیخواهم که اینجا نباشمدر خیابانی که هر سمتش پی سوالی بی جواب میرودو ماندن، به سفری بی پایان میماندروی سخنم با توستکه لبخند های متوالی از هیچ به من میزنی...قلب م...
"قصه نیستم که بخوانی... - تاریخ: 1396/7/14 ساعت: 6:38
من یک ترس پنهان شده ام مرا در آغوش بگیر لمس کن، وقتی کسی نگاه نمی کند ببوس، وقتی که تاریکی هر دویمان را فرا گرفت من یک حس غریبم از آن ها که نمیتوانی توصیف کنی به محتویات روحت چنگ می اندازم و از نو می خواهم که گرفتار من بمانی... اشک میریزم... نمیبینم این را که تو می خواهی مرا رها کنی بزرگ شوی رشد کنی...
برداشت ۱ - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 6:36
آن وقت که فرصت دل کندن داشت... اگر از این شهر می رفت چه میشد؟ (سناریو ۱) صبح که ساعت زنگ میزد درست نمی دانست بین زمین و هوا کجا افتاده بود... چشم هایش را به زحمت می گشود از دیشب هزار بار تصمیم گرفته بود که ادامه ندهد ولی بیدار شده بود به زحمت برمیخیزد موهایش را میبندد و در آینه نگاهی به صورتش میکند....
بیهودگی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:33
قلم، از جوهر خود بیزار مانده کلمه دیگر واسطه نیست برای من که از هنر هیج نمی دانم نوشتن روی زباله ها کافی است من، از دستان خود بیزار ماندم سایه ام از من، که سنگینی می کنم و روحم ،از همه ناگفته هایی که آوارش می کنم و نگاه میکنم این زنجیر ها، ما را به هم دوخته اند ما قرار نبود اینطور گرفتار باشیم... ای...
باز هم ... - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 16:04
اگر دوباره زاده می شدم اگر باز هم فرصت رستاخیزی بود باز هم دل را انتخاب می کردم که حاکم باشد بر سرزمینی که قرار است پا در آن بگذارم... باز هم اشک می ریختم ، لبخند هم می زدم چشم هایم را می بستم ، باران را زندگی می کردم، خورشید را هم ... آواز می خواندم و موسیقی میشدم.... در گوش باد زمزمه می کردم باز ه
گمشده - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 16:04
چند روزی است که بی حوصله ام مثل کسی که تا سحر بیدار بوده باشد و صبح بیدار شود... چند روزی است خواب برایم معنایی ندارد بیداری هم... چند وقتی است به تو نمیرسم نه که تلاشی نکنم تلاش هایم به نظر بی معنا و تلاش نکردن هایم هم برایم سنگین تر از آن است که آرامش داشته باشم... یعنی میخواهم بگویم که بی تو بی

برچسب‌های مرتبط

ماما سعاد | آغوش تو | آغوش عشق | زندان زنان | زندان به انگلیسی | زندان اوین | زندان رجایی شهر | زندان گوانتانامو | زندان قصر | زندان زنان امریکا