خرید بک لینک
دیوانه وار میخواهم که دیوانه نباشم

نه آنقدر ساکت و نه اینقدر از فریاد لبریز

میخواهم که اینگونه نباشم

در لباسی متظاهر

قاطی رقص هماهنگ این مردم ها

میخواهم که اینجا نباشم

در خیابانی که هر سمتش پی سوالی بی جواب میرود

و ماندن، به سفری بی پایان میماند

روی سخنم با توست

که لبخند های متوالی از هیچ به من میزنی...

قلب مرا در سینه میفشاری

آنطور که انگار هیچ وقت صدای فریادت را کسی نخواهد شنید

همانطور که نغمه ی آوازت را...

دیوانه وار از این دیوانگی میگریزم

از پوست خود بیرون میزنم

جنونم را به گردن این روز و این ساعت و این جغرافیا می آویزم

من فاصله ها را از هیچ پر میکنم

عزیز من ...

قصه برای من و تو که همیشه تماشاچی بودیم از این بهتر نمیشود...

مگر آنکه این غول از خواب برخیزد

دوباره باور کند که هر چه دلش خواست همان میشود

و باور کند که کودکی، رویایی تمام ناشدنی است... 

من با تو سخن میگویم...

تو، که انگشتان ظریفت قلم میگیرند و  حماسه نوینی می آفریند که به هیچ چیز مانند نیست...

تو ... که همه چیز را با نگاهت تازه میکنی

زندگی را با بوسه ای نو میکنی

و روی هر چه نازیبایی است خط پایان میکشی...

دیوانگی ام بهانه ایست که مرا باز یابی...

گمشده در کوچه هایی از شهر 

من به دنبال تو میگردم

یا تو به دنبال نشانی ام؟...

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 19:38

صفحه بندی