خرید بک لینک
من خود را به باد سپرده بودم،

به همه اتفاقاتی که اطرافم طوفانی بپا کردند

به همه چیز هایی که در اختیارم نبود

خود را سپرده بودم.

برای چیزی نمیجنگیدم

و برای چیزی به سیم آخر هم نمیزدم

همیشه اینطور بود یا این من بودم که در روزمرگی حل میشدم

مثل مذابه ای در ادامه آب ها و یکرنگی و بیرنگی و هیچ ها...

چه ها شده بود مرا؟

خود را کجای قصه رها کرده بودم که دیگر حتی قصه ای برای گفتن نداشتم...

تنها تماشاچی بودم و از قاب قدیمی پنجره نگاه های منتظر می انداختم

انتظار چیزی، نشانه ای، حرفی، معجزه ای شاید...

در چله ی تابستان ، زمستان آرزو میکردم

در همراهی دوستان و خانواده، تنهایی ...

و در تنهایی، همدردی عزیز تر از جان...

من با خود کجا بودم؟

از کجا همه چیز پر از سوال بود...

حتی زیستن، به معنای ساده ترین وجه اش سوال بر انگیز گشته بود

و حسرت هایم به قدر تمام زندگی...

چه شده بود؟

هیچ چیز قابل افتخاری نمیافتم

و هیچ زیبایی برای یادآوری انگار...

به راستی خود را به باد سپرده بودم

به صفحه های کتاب بی رنگ و بی معنایی که کسی ننوشته بود

و تیتراژ خبر های دیروز که باطل شدند.

من تماما یاوه گویی شده ام انگار، از زبان نیش دار مردم کوچه و بازار...

و همه چیز به نظرم اتفاقی و بی معنی می آمدند.

و گم شده بودم

بین نگاه های مبهم دختر جوانی که در آینه به من خیره مینگرد...

در خیابان میدوم

طوفان میشود،

طوفان مرا با خود میبرد

و هیچ کس دیگری طوفان را نمی بیند...

تنها حرکت میکنند

آدم ها که سر از امور خرد خود برای هیچ بر نمی آرند

مرا طوفان با خود میبرد

صبح ها و شب ها ...

پ.ن: بس نمیشود شب ما را ؟....

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت: 11:33

صفحه بندی