اینطور که در نیمه تابستان سر در برف فرو کرده ایم
بغض ها را فرو خورده ایم و انتظارات را پس انداخته ایم.
دشمنان هم ما را متهم نخواهند کرد
دست به دست هم نداده ایم
چرا که ما از یکدیگر بیش از هر کسی آسیب دیده ایم.
ما زرنگ بوده ایم و امروز تمام شده ایم،
همه زرنگی ها، همه سود ها و زیان ها
امروز همه با هم و بی هیچ تر و خشک خاکستر میشویم...
ما با هم بد بوده ایم
صبحی از خواب برنخواستیم و هیچ چیز خوبی برای بغل دستی مان نخواسته ایم
چرا که همه ی نقد ها را ستانده ایم و اعتباری نبود که نسیه ای در کار باشد.
ما خود را گرو داده بودیم...
حرف هایمان کاغذ پاره ها و پست های بی بازدید بود
مگر آنکه لنگ و پاچه را به رو می آوردیم.
اگر نه باطل بودیم...
نه تحسینی بر می انگیختیم و نه تغییری می دادیم.
ما زن بودیم و هیچ از زنانگی نداشتیم، مگر کلمات کلیشه ای فمینیسم
نوبت خودمان که میشد، هیچ وجودی برای جنگیدن نداشتیم.
ما مرد بودیم و به خاطر مردانگی هم که شده جوانی را از هر چه حقیقت است آگاه نساختیم...
تاریخ ما را قضاوت نخواهد کرد
ما بقی تمدن ها هم ...
به خاطر خرد بودن هایمان ما نبایست به کسی پاسخی ابلاغ کنیم.
کسی به غیر از ... کودکانمان
چیزی به جز معصومیتی که با تلخی دروغ و زشتی دشنام آلوده ی انسان بودن مان گشت.
انسان بودنی که خود مورد همه سوال های داشته و نداشته مان است...
ما مسؤل بودیم و هرگز احساسی نداشتیم که کاری را انجام ندادیم.
ما سرمشق پشیمانی شدیم که از سر بی حوصلگی درست ننوشتیم
و سرزمینی که از سر بیهودگی در آن جان نکندیم...
فقط مشاهده کردیم
و حتی به خود امیدوار هم نبودیم...
خوبست قبل از هر کس خودمان قضاوت کنیم و ...
از ماست, که بر ...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی