زمان که برگردد...
صدا که دیگر سکوت شود...
یا زندگی... باری شاید بهتر شود؟
منتظر ماندیم تا قصه ی ایده آلی برای گفتن داشته باشیم
طرح مبهوت کننده ای برای روی بوم کشیدن
موسیقی بی نقصی برای نواختن
یا کلام برای شعری که به غزل های حافظ پهلو بزنند.
ما از سر ترس، هیچ وقت انگار که نبودیم.
از سر گستاخی، تنها پشت صحنه ها را مزین مینمودیم...
انگار که تمام روز را منتظر نشستیم، مگر کلامی به ذهن آمد و شاید جرعه ای سکوت را بشکند،
یا پایان ماه، پول هایمان در حساب ما را به فکر اندازد که کمتر باید خرجشان کنیم،
پایان سال، تا کسانی که نمیبینیم را مشتاق دیدار شویم،
و پایان عمر، تا مگر بفهمیم، هرگز قدر بودن را کنار هم و حتی دور از هم ندانستیم...
میتوانستیم و نشدیم... آنچنان که باید و آنچنان که میبایست را هیچ گاه در هیچ کجا نیافتیم...
هرگز رها نشدیم
در بن بست ها ماندیم
احساسمان را فریاد نزدیم، چه بر سر دیگران چه بر سر آینه ها ...
باری شاید روی کاغذی یا صفحه ی روشن نمایشگر وسایل الکترونیکی مان...
منتظر چه ماندیم؟
رویا که ما را ببرد، به روزی از گذشته و در کنار آدمی از گذشته ...
انگار که لحظات را به ما حرام کند
و خامی روز را با تلخی آنچه که درباره اش اختیاری نیست آغشته کند...
ما جرئت بودن نداشته ایم
چه تمام قد و چه نیم رخ تلفیقی از انسان و حیوان
جرئت گفته شدن
شنیده شدن
و کمتر از هر کدام...
دیده شدن.
بهتر است کناری بخزیم و این حرف ها را کنار بگذریم...
قسمت, ما شاید ستاندن زورقی و رها شدن در آب بود
لیکن تا زمانی که بر لب ساحل ها نوک پایی بیشتر به آب نمیزنیم
هیچ اتفاق نیست!
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی