تو یک مهمان عادی با اقامت کمی طولانی
در زیر و بم این خانه رسوخ میکنی
برای خودت رویا ها می سازی
جا باز میکنی
ناممکن را ممکن میکنی
معجزه های کوچک می آفرینی...
ذهنت را پر و پر تر میکنی از هر چه دانستنی
و دنیا، با همه رنگ های زیبا و زشت دلت را میفریبد...
مجابت میکند
تو به اینجا تعلق داری!
خوشبختی هایش، دل کوچکت را به رویا پردازی خوش میکند
و بدبختی های دیگرش پابندت میکند
ناکامی هایش شاعرت میکند
فراغش، آوازه خوان....
قصه از اول این بود و جز این یک دروغ باور نکردنی اما دوست داشتنی
من و تو مسافرانی بودیم
که جز این لحظه چیزی برای کوله بار نداریم...
که بودیم اما؟...
من و تو
شاعرانی که هرگز قصیده ای نسروده
و بسیار آواز های ناخوانده هنوز
تصویرگر نقاشی های محقق نشده روی سفیدی های همه کاغذ ها...
من و تو
داغی هدر شده ی چای های روی ایوان
پدر ها و مادر هایی بی فرزندیم
همانقدر که کودکانی بی سر پناه...
من و تو
همه ظلم های در حق بشر
و درست به اندازه همه شفقت در ساحت انسانیت
من و تو
افتخار یک روحیم به بودن...
نه خیلی خوب نه خیلی بد...
ما یک حضور بی شکلیم
به دنیا پا گذاشتیم و شگفت زده شدیم
از دنیا خواهیم رفت و از این چرخیدن بی وقفه در عجب ها هنوز...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی