خرید بک لینک
گاهی فکر میکنم که کاش اینجا نبودم،

در این جغرافیا

در این خانه

یا در این بدن...

بعد با خودم میروم در کوچه های نزدیک خانه قدمی میزنم،

از جیب کت زمستانی ام زالزالک, ها تیره و چروکیده ای پیدا میکنم که در آن جا گذاشته بودم.

یاد روز بارانی-برفی میافتم که آنها را چیده بودیم،

یاد تو می افتم.

و ادامه میدهم ، خلوتی کوچه ها را گز کردن، بو کردن زالزالک, های ته جیبم را...

و پرداختن رویاها و فکرها ...

از آن سوی خیابان به این سو میرسم

و به این فکر میکنم که چرا میخواستم که اینجا نباشم؟

به خاطر همه خواسته هایی که پی شان نرفته ام

یا آرزو هایی که برایشان ندویدم.

به خاطر حرف ساده ای از بودن،

وقتی که دل به دریا میزنی

میروی جایی که هرگز نبوده ای

و ترسی که از سر تا نوک انگشتان پایت را در خود میگیرد...

من از چه میگریزم؟

ما از چه خسته ایم؟

از خودمان در آینه...

یا آنچه روزی جایی نوشتیم که میخواهیم

شاید آنچه ذهنمان مینویسد که باید به آن برسیم

شاید از درها، دیوارها، قصه ها و تکرارها...

از خواسته نشدن و کنار زده شدن،

یا باید ها و اجبارها؟...

هر کدام از ما از یکی از اینها و آن ها...

خسته از هر چه این روز به سرم آورده می آیم،

کنارت مینشینم،

دست نوازش گرمی به من میرسانی

و محبت جاری میشود...

صداهای وهم انگیز ذهن خاموش

و صدای بی معنای اطراف هم...

شبیه به نغمه ی ساده ای که روی پیانو نواخته میشود،

روحم انگار لمس میشود

و هر چه بود...

خواسته ها، نداشته ها، آدم ها، زالزالک, ها و کلمات... آب میشوند

از سرم روی زمین میریزند و فرو میروند...

دیگر فقط این نغمه است

و ما...

که روح یکدیگر را در فضا به رقص درآریم...

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: سه شنبه 13 آذر 1397 ساعت: 11:33

صفحه بندی