برای, من هم اتفاق افتاد.
اما کسی برای, ثبتش آن نزدیکی نبود انگار...
مثل قصه ی لئون و دخترک نوجوان،
من و مردی که معلم نقاشی ام بود.
به من به خاطر کوچک بودن, یا ندانستن خرده نمیگرفت،
مرا میدید، همانطور که دوست داشتم باشم...
و آنقدر ارزشمند که همه وقت و توجهش را به من اختصاص میداد، حتی برای, همان یکبار در هفته...
برای,م از قدیم ها میگفت،
داستان زندگی و جوانی اش را
در روزگاری که در دنیای من آدم ها حتی حوصله ی یک جمله ساده به همدیگر گفتن را نداشتند
مگر نصیحت، مگر منع....
او به قدر همه کتابها و فیلم ها و قصه ها حرف داشت.
به زیبایی باور داشت،
و زیبا میدید.
خواه خم استادانه ی یک شاخه ی شکسته
یا قوس های بدن کسی که نقاشی اش میکرد...
دنیای کودکانه را میفهمید، قصه هایی از آن برای, تعریف کردن باقی میگذاشت.
با درد های یک نوجوان آشنا بود.
و خواسته ی آن روز های من ...
حرف زدن ... بی سانسور... خود بودن,...
من فکر میکردم که او تنها کسی است که مرا میفهمد،
هر چیزی که میدانست را به من می آموخت.
تصوراتم در حد و مرز تصوراتش نمیگنجید،
از نظر من، او به قدر یک اقیانوس بود ، عمیق و وسیع.
برای, دنیا آدم های عادی که با یک خانه، کار، قصه های عادی و زندگی ماشینی سر کار میروند زیادی بود...
از دنیایی بود که باید آن را میفهمیدی...
دست هایت را سیاه میکردی،
تا از ذغال و کاغذ اینبار طرح سرخپوستی با چشمان نافذ بیافریند،
یا از رنگ ها و رنگ های بیشتری میساخت...
و متواضعانه مشوق همه احساسات تند و یا کم جانم بود.
قدرت میبخشید، برای خود بودن,...
و داستان
اینجا به پایان رسید...
ناکام و بی برنامه ریزی
تنها دور شدن
و زندگی ماشینی
و بیرحم...
اما من، با همه آن احساس های بی سانسور و سمباده نکشیده
به این خانه که میبینی نقل مکان کردم
سال ها بعد
هنوز از شراب هنر مست و هنوز که هنوز ... هنرجوی جویای معنا...
سال ها بزرگترم ...
اما باز هم جسورانه ، بی فیلتر ... آغاز خواهم کرد،
مثل روز اول...
هیچ چیز نمیدانم.
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی