هیچ نمیگویی.
یک عالم حیران در محضرت باقی است،
و لب به سخن نمیگشایی.
نا گفته و نا شنیده ها، بیش از آن که تصور میگنجاند و فکر میپروراند
هزاران جلد کتاب، روی میز، کنار بودنت
لا به لای برگه های ناپدیدار به چشم کسانی که تو را نفهمیدند
از ترس ناشنیدنی بودن
و تکراری بنظر رسیدن
هرگز نگفته ای...
با خودت گفته ای ، سکوت بهتر است انگار...
انگار کرده ای...
و ادامه ی خیابان را در بی کلامی تمام پیموده ای.
تو هرگز بیش از یک دو مقدار کوچک نبوده ای
هرگز خواسته ای نداشته ای
فقط تسلیم شده ای...
بین کلام دیگران
بین نگاه های بی وقفه ی غریبگی اطراف
و هرچه دیگران با لبخند فتح کردند...
خسته و دلشکسته شده ای
و کنار گذاشتی
کنار گذاشته شده ای
و در کنار ها ایستاده ای
به جولان آنها مینگری که رها گشتند
و در جولان ناشروع و ناتمام خود باخته ای
انگار به زمین بازی مینگری که دیگر هیچ بازی را برگزار نخواهد کرد
چند بغض در گلو نشسته و چند حلقه ی اشک خشک شده
هیچ توفیری نمیکند...
حال که بی سلاح
کناری گریزی میکنی
در بین صفحاتی که کسی نمیخواند
و کلماتی که تومان و ریالی همراه ندارند
خود را گم میکنی
آنقدر که دیگر پیدایت نیست
حتی اگر ابرها بروند
دیگر هیچ چیز پیدا نخواهد بود انگار...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی