خرید بک لینک
چند روزی است که بی حوصله ام

مثل کسی که تا سحر بیدار بوده باشد و صبح بیدار شود...

چند روزی است خواب برایم معنایی ندارد

بیداری هم...

چند وقتی است به تو نمیرسم

نه که تلاشی نکنم

تلاش هایم به نظر بی معنا

و تلاش نکردن هایم هم برایم سنگین تر از آن است که آرامش داشته باشم...

یعنی میخواهم بگویم که بی تو بی قرارم ...

نه انکه قبل از تو نمیدانستم قرار چیست

قبل از تو جای خالی در دلم داشتم و بی خبر بودم

بعد از تو... جای خالیت و خیلی چیزهای دیگر ...

دیگر خودم نیستم....

چند خطی نمی نویسم که آرام شوم

همانطور که رنگ ها را نمی آمیزم و نقاشی نمیکنم

دلم را به دریا نمیزنم...

محبوبم...

جایت خالیست

و انگار که لای صفحه های هیچ کتابی این دلتنگی جا نمی ماند

ساعت ها همه روی موعد دیدار تو می ایستند و ثانیه ها به بهانه نبودنت چند ها بار کش می آیند...

من از تو جدا مانده ام

تو را در روزی از تقویم که خاطرم نیست

بین خاطره ای که شاید بعد ها نرم نرم در ذهنم تداعی کنی

بی مهابا رها کردم...

من بعد از تو از خودم جا ماندم

مثل آدمی از سایه ی خود

مثل مختاری از خاطر خود

و پشت همه خاطره ها رنگ باختم

جفت شش آوردم اما، بازی بی منظورت را کاملا باختم...

گمشده ی من...

کجای این مسیر مرا خواهی یافت

کور سوی مهرت را کجا باز به قلبم هدیه خواهی کرد...؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 0:9 توسط آفتاب پرست |

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 16:04

صفحه بندی