کوچکتر از آنکه بهتر از آن بدانم
درگیر این زخم ها
و اسیر یک رویا.
هیچ از خود نمیدانستم
آرزوی عشق میکردم
آرزوی خواستن و خواسته شدن
بی حد و مرز.
آرزوی عشقی به عظمت اقیانوس ها
و حس تعلقی، به شیرینی آغوش گرم محبتی که خوب وسعتش را میدانی.
آرزوی از بین رفتن فراق
آنطور که انگار همیشه رسیده ای
و از میان رفتن اضطراب
که ناخن های انگشتانت را نجوی ...
آدم کوچکی بودم با آرزوهای بزرگ
از جنس عشق
آنطور که لایقش باشم
و خانه ای به وسعت یک قلب
که متعلق به هزار تو های روح من باشد.
کسی که بتواند معماهای قلبم را یکی یکی جواب بگوید
و خاطر آزرده ام از آدمیان را باز جمع کند...
کسی که مرا از ذهنم پس بگیرد و به قلبم هدیه کند
عشقی را در من بیدار کند
که در قبالش روحم زنده شود
نفس بکشد
از مرداب محاکمه های عقلانی بیرون رود،
و در زلال عشق جاری شود... جاری...
برود زندگی اش را از سر بگیرد
خودش را در آغوش بگیرد...
و هرگز نمیرد هم آنکه دلش زنده شد به عشق!
اختیارش را باز پس گیرد
تاج غم را کناری بنهد
و بی آنکه مرده باشد از نو زنده شود
آنطور که قدر زندگی اش را بداند
و دلش برای خودش تنگ شده باشد...
آنقدر که بداند بر بام بلند انتظار آدم ها همیشه مهمانی شلوغی بر پاست
اما ...
دور همی کوچک من و تو به هیچ جمعی مانند نیست...
من از نخستین درد آغاز شدم
چشمان تو این معامله را بیحساب کرد...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی