آنقدر در انتظار لبخند های بعدی
و آنقدر در تمنای لبخند شیرینش که حاضر باشی که هر چه میشود
بایستی.
تمام شب را منتظر تصمیمی که او را به خانه بیاورد
منتظر آن روز که دیگر از نبودنش نترسی
چیزی که هیچ کس نمیداند
تمنایی که از آن بیزاری...
رنگ هایی در پشت ذهنت داری که میخواهی جان به آنها ببخشی
و نمیتوانی...
خدا میداند که نمی توانی!
از بس که در چهارچوب ها ظاهر شدی
آنقدر که در تعارفات تکه های روحت و تکه های جانت را جا گذاشته ای
دوست داری دیوانه باشی
اما دوستت بدارد
کسی...
دوست داری که تمام نشوی
جایی، گوشه ای از دنیا...
روحی باشد که بی تو خالی شود
قلبی که از حرکت خسته شود
و رویایی که ناتمام بماند...
اما زندگی در این سمت قصه
کشدار و بی انتها مینماید
انتظار کشنده ای گریبانت را گرفته
و گاهی که راحتت میگذارد
در خوابی
یا به زور چشمانت را روی هم فشرده ای
اما خیال رد شدن از روزگارت را ندارد...
چشمانت را اینبار که میبندی
آرزو میکنی
و در انتهای رویایت نقش پرواز بی ترسی را ترسیم میکنی
...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی