خرید بک لینک
اگر دوباره زاده می شدم

اگر باز هم فرصت رستاخیزی بود

باز هم دل را انتخاب می کردم

که حاکم باشد بر سرزمینی که قرار است پا در آن بگذارم...

باز هم اشک می ریختم ، لبخند هم می زدم

چشم هایم را می بستم ، باران را زندگی می کردم، خورشید را هم ...

آواز می خواندم و موسیقی میشدم.... در گوش باد زمزمه می کردم

باز هم سفر می کردم... خاک را خانه ام می دیدم

باز ریشه می دوانیدم و باز به ریشه هایم حس تعلق می کرد

باز دل می بستم و دل می کندم و باز...

دل شکسته می شدم و خودم را نمی شناختم ...

مثل برگی در باد به همه جا می رفتم و باز... خانه ام را پیدا میکردم...

باز هم یک ستایشگر زیبایی های آفریده او می شدم

و برگ ها و نور ها را به تصویر می کشیدم

و خود را خوشبخت ترین آدم روی زمین تصوی می کردم...

باز هم عاشق می شدم....

یک عشق ناب از جنس خدا

یک عشق زمینی، از جنس بازوان کسی که میستایم

و یک عشق از جنس کودکی که به جستجوی آن می آید...

آه اما باز اگر بهار می شد...

می دانستم که پاییز هم در راه خواهد بود

و پاییز جایی است که آدم می ایستد، تامل می کند، خطی می نگارد، آوازی از سر دل سوخته بر می دهد ...

می دانستم که اگر برگ سبزی جوانه می زند

از برکت وجود زمستانی است که آن را از تو خواهد گرفت....

باز اگر فرصتی بود...

بهار می شدم...

از جنس عشق...

زیبا می شدم

با هر سنی... از نو ... بیدار می شدم...

و رگ هایم در این ریشه خون را به گردش وا می داشتند

و باز برایت از عشق

چند خطی می سرودم...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۶ساعت 12:51 توسط آفتاب پرست |

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 16:04

صفحه بندی