در امتداد خط انتظار من برای حضورت، رسیدی.
چشم بر هم نمیگذارم که منتهی این حقیقت نباشد.
تنها تو جستجویم را پایان میدهی
تنها تو مرا به آنجا میرسانی،
که نور ماه از پشت ساختمان های بلند تنها به من بتابد،
همه حروف عاشقانه یک دنیا به من زده شود،
و تمام شب های عاشقانه انگار از نخستین بوسه ی نمناک پس از دلتنگی برای تو، آغاز شوند...
هر چه بود، دیگر اهمیتی ندارد...
همه چیز می آید کناری و تو روبروی من قرار میگیری
چشمانم تنها تو را میجویند و چشمانت، یک دنیا حرف...
محبوب من،
روزهایی بسیار آرزویم بودن کسی مثل تو بود
با همین لبخند ،صدا و الفاظ سحر آمیز تو...
و این روز ها، من به همراه تو آرزوهای بسیار در سر داریم...
روز از سرم میگذرد اگر تو در کنارم نباشی
و شب که فرا برسد، تو با شب های طولانی پاییز، دست در دست من میشوی
تنهایی ام را میربایی،
و آغوشت را میگستری
و من به انتهای این روز می اندیشم که با تو به پایانش نزدیک میشود...
انتهایی که اگر نبودی هیچ قصه ای برای گفتن نداشت و هیچ کلامی برای متولد گشتن
هیچ نقشی برای زنده شدن روی قابی و هیچ عطری برای پخش شدن در فضایی...
وجودت بهانه ایست...
بوسه های این سوی ماه از آن سوی دیگرش داغ ترند
بوسه، زمانی که برای ماست
و عشق... وقتی که هیچ بهانه ای جز بودنش کارساز نمیشود...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی