خرید بک لینک
آن وقت که فرصت دل کندن داشت...

اگر از این شهر می رفت چه میشد؟

(سناریو ۱)

صبح که ساعت زنگ میزد درست نمی دانست بین زمین و هوا کجا افتاده بود...

چشم هایش را به زحمت می گشود

از دیشب هزار بار تصمیم گرفته بود که ادامه ندهد ولی بیدار شده بود

به زحمت برمیخیزد

موهایش را میبندد و در آینه نگاهی به صورتش میکند...

از آخرین لبخند واقعی اش نمی دانست چقدر می گذشت؟

به کلاس های صبح زیر لب لعنت می فرستد...

میزند بیرون...

در کافه ی سقف بلند سر کوچه، قهوه اش را که می گیرد ،در ذهنش بین پیچ های جاده کمی خارج از تهران، دنبال یک خاطره می گشت که لبخند به لبش بیاورد...

اما انگار همه چیز در حافظه اش رنگ باخته بود...

از کافه بیرون می زند و هوای سرد شهر صورتش را می آزارد

شال را دور گردنش میپیچد

به یاد لبخند مادرش می افتد...

و بغضی که چند روز بود آزارش می داد باز گلویش را فشار داد

بی تفاوت قدم زدن را آغاز میکند...

شاید اگر پنجاه سال پیش بود، شروع می کرد در گوشه ی کافه نامه ای می نوشت که به خانه بفرستد

اما حالا، دوران تماس های تلفنی و تصویری و خفه قان تکنولوژی بود

همه چیز او را از ابراز بیزار می کرد

و میترسید گوشه ای بنویسد دلتنگی ... برای احساسش نام های متعارف بی ملاحظه ای بنهند که پشیمانش کند

سال هاست که از نوشتن هر چیزی دور بود

قلم در دست یا پشت کامپیوتر ... فرقی ندارد... برایش غریب مینمود

همه چیز غریب است

از نگاه سگ های فرانسوی تا محبت های همسایه ای که وقتی میدیدش سری تکان می داد

حتی قطره های باران که گاه و بی گاه شیشه های بلند کلاس خسته کننده صبح را می شست...

گم شده بود

یک جا بین امروز، گذشته و فردایی که معلوم نبود چند سال دیر کرده است

آنوقت که فرصت دل کندن بود...

اگر دل نمی کند

(سناریو ۲)

از لبخند گرم عاشقانه ات هیچ نمی دانستم

تا ندیدم که به سمت من می آیی

و رویاهایی در دستانت داری

که سهم زیادی از آن ها دارم

و به این خانه، که رو به کوچه پر ترددی پنجره اش باز می شود ، تعلق نداشتم

آنقدر که صبح ها نان گرم میکنم

روبرویم می نشینی و به همه کار های روزمان می اندیشیم و برای آخر هفته برنامه سفر کوچکی می ریزیم

بعد به شهر می رویم و دست می اندازیم گردن زندگی و ادامه می دهیم

بعد از ظهر ها میروم قهوه ام را از کافه ی نزدیک خانه می گیرم

می آیم در اتاق کوچکم، رنگ ها را روی بوم نقاشی بهم می آمیزم و دوباره کودک می شوم ...

گاهی در بلاگ قدیمی ام چیزهایی می نویسم و در رویا چهل سالگی ام را میبینم که کتابی چاپ کرده ام

تو میرسی و مینشینیم روبروی من که دلتنگی مان را با لبخند پر کنیم...

خواسته ها و داشته هایمان را میریزیم روی میز کوچک آشپزخانه و از همه کارهایی که خواهیم کرد بلند بلند حرف میزنیم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:31 توسط آفتاب پرست |

برچسب: برداشت, نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 6:36

صفحه بندی