کلمه دیگر واسطه نیست
برای من که از هنر هیج نمی دانم
نوشتن روی زباله ها کافی است
من، از دستان خود بیزار ماندم
سایه ام از من، که سنگینی می کنم
و روحم ،از همه ناگفته هایی که آوارش می کنم
و نگاه میکنم
این زنجیر ها، ما را به هم دوخته اند
ما قرار نبود اینطور گرفتار باشیم...
این زنجیر ها ، به گردن ها، دست ها ، پاها مان آویختند...
برای من بگو
تو که سرگرم زندگی ماندی
بین شلوغی روز
یا در تاریکی شب
تو هم مثل من ... خودت را گم نمیکنی؟
از سایه خود بیزار نمی شوی؟
گاهی کلافه نمی شوی؟
من گوشه ای کز میکنم....
قلم ،از جوهر خود بیزار است
زمین از چرخیدن روی محور همیشگی اش
و من... از بیهودگی...
سایه ام از من باز مانده
من از ذهن مغشوشم
و احساسم... از هر چه که تا امروز بوده...
برچسب: بیهودگی,
نویسنده: الینا رضوانی