من یک ترس پنهان شده ام
مرا در آغوش بگیر
لمس کن، وقتی کسی نگاه نمی کند
ببوس، وقتی که تاریکی هر دویمان را فرا گرفت
من یک حس غریبم
از آن ها که نمیتوانی توصیف کنی
به محتویات روحت چنگ می اندازم
و از نو می خواهم
که گرفتار من بمانی...
اشک میریزم...
نمیبینم این را که تو می خواهی مرا رها کنی
بزرگ شوی
رشد کنی
ادامه دهی
می آیم ناخن هایم را در گلویت فرو کنم
که باز از کنارم نروی
همین جا بمانی...
همین جا مرا در آغوش بگیری...
من آن وحشتم ،که سر به آسمان می کشد
وقتی که میخواهی حرفی بزنی ...بغض می شوم
هنگامی که میروی دست محبوبت را بگیری...
آن وحشت، که او تو را پس خواهد زد
آن ترس، که وقتی فکرش را هم نمیکنی از کنارت خواهد رفت
آن غریبگی آشنای تو با خودت... منم...
من که هیچ وقت نمی خواهم بیشتر از این باشی
هیچ وقت فریاد نکنی
و برای خاطر خودت زیست نکنی...
من آن ترسم....
از دوست داشته نشدن...
خواسته نشدن...
مرا به دنیا بیاور
سالهاست که آبستن این خاطره ای...
من آن حس ساکت مفلوکم...
آن تلخی منجر به ترک آن که دوستش می داری...
من خود آن ابهامم
که پیدایت خواهم کرد
و سراغت خواهم آمد...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی