مثل یک حس کوچک امیدوار کننده نه،
مثل خود بودن، انسان بودن به تمام معنا...
بوی گل و انبر و جوی های جاری و عشق کارت پستالی نداشت.
یک حقیقت محض بود...
مثل لحظه ی جاری شدن، انسان وار و لذت نهفته در این واقعیت،
وجود اصیل عشق هایی که انسان را به انحطاط فرو میکشد مورد سوال قرار میداد
و حرمت داغ بودن، در جایی که نباید و آن جور هایی که توجیه نمیشود را می افزود
شبیه وارد شدن به هزار تویی میماند که نامش انسان بود...
با لبخند آغاز می شد،
در بطن تاریکی هایش اما با جرم و دروغ، کینه و فساد، آلوده به سیاهی مینمود
عصیان و اندوه ، دلتنگی و حسد ...
طوفانی عظیم بر پا میکند که دیگر نمیشود دید،
نمیشود شنید،
و هرگز حتی باور کرد...
این را که او روزی کودکی معصوم بوده است
که این انسان است...
توجیه نمیشود.
او زیباست
و در تنش قصه های بسیار برای گفتن در هزار شب طولانی دارد
زیباست،
حتی اگر صورتش چروک هایی از سالیان طولانی به یادگار دارد
یا حقیقتش گاهی به شکل ترسناکی می آزارد،
صورت کودکی اش را به یاد می آوری...
و به خاطر تمام آنچه به سرش آمده
از صمیم قلب
میبخشی اش...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی