خرید بک لینک
از من دوری و به من نزدیک

صدایت را می شنوم ولی اطراف ... هیچ...

عکس هایت در قاب نیست

ولی میان آلبوم ها... آن جا در لحظه ای از جوانیت به زیبایی در قاب لبخند میزنی...

آنطور که هیچ وقت انگار نمی دانستی

انگار که هیچ وقت نمی خواستی

میدانم...

آمدنم اتفاقی بود که سال ها بعد فهمیدی که از آن خوشحال شدی...

میدانم...

احساس زیادی بودن هنوز با من است...

و رفتی...

من هم دیدم

این سال ها

همه چیز، زیادی سر جای همیشگی اش بوده است

و باید در هم میریخت

ترس من از همیشه نبودنت

جایی در من همیشگی بود.

حالا خودم را میبینم...

کمی قویتر شده ام

و بعد از روز ها... حرف تو که میشود ... بغضم نمی گیرد...

از تو حرف میزنم

دلم میگیرد،

اما چراغ دستم میگیرم

میروم بین ترس هایم می ایستم و نگاهشان میکنم

به دقت نگاهشان میکنم

و اشکال وهم زایم را میبینم

و دوستشان دارم...

می آیم ، در تنهایی ام ...

شاهکاری نمی آفرینم،

سکوت میکنم

و زندگی می کنم.

ناز پرورده بی نقص روزگار نیستم

به قدر دختر بچه یخ زده میان آلبوم عکس ها

واقعی ام

زشت،

زیبا،

با همه نقص ها ...

با همه ترس ها ...

واقعی ام

و هنوز حس میکنم که تنها گذاشته شده ام ... آری اما ... این آنقدر ها هم بد نیست... تنهایی می توانم هر کاری بکنم

هر کاری...

پ.ن : از چیزهایی که ظاهر ترسناکی دارند نترسید، گاهی چراغ بیاورید بروید بین غار ترس هایتان چیز های عجیب قدیمی پیدا کنید و کودکتان را پیدا کنید که هنوز آنجا ایستاده برای فراغ چیزی گریه میکند، آغوشش بگیرید، به او مهر دهید، از فردایش آدم دیگری خواهید بود....

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 15:44

صفحه بندی