خرید بک لینک

در خودت گمشدي

روزمرگي، پاك يك آدم فراموشكارت كرده

فكر ميكني همه چيز را ميداني...

انگار كه میداني تصوير آينه از جانت چه ميخواهد!

با خودت دنياي كوچكي از سرگرمي ساخته اي.

او مي آيد...

ناگهان نه... نرم نرم ميرسد...

خواب شبت را ميربايد

بغض غريبي در گلويت جا ميگذارد كه مانندش را نديده بودي...

او مي آيد

كوچك است و هنوز دندان ندارد

در آغوشت آرام ميشود و به خواب فرو ميرود

با انگشتان كوچك ظريفش...

انگار تا اعماق روحت را لمس ميكند

كودك نوزادي است، اما زورش ميرسد، دنيايت را زير و رو ميكند

ناگهان نه... ماه هاست كه بوده اما...

تا در آغوش نگرفتيش ندانستي...

هيچ وقت نمي دانستي

آه ... تو در خودت گمشده بودي

دنبال جواب يك سوال

اين روزها روحت سنگين شده است

و قلبت انگار جاي ندارد

نفست انگار به شماره افتاده است...

سر ميزني به ناخودآگاهت

و يكباره ميبيني...

دست هاي كوچك معجزه گرش را

كه به دنبال تكه هايي از تو آمده...

تكه هايي كه يادت نبود

همان گوشه هاي چيني بند خورده قلبت كه ديگر نيست...

زمان که برادر بارش را بسته ... میرود...

براي دختر بچه اي، همانند فاجعه ي مرگ می ماند...

باز برميگردد

زخم هايت زبان مي گشايند

و دلتنگي ،اشك هايت را گردن ميگيرد...

من از دست هاي كوچك دوست داشتني كودكي سخن ميگويم كه زخم هاي كهن چند ده ساله ام را باز ميكند

آه از دلتنگيِ دختر بچه اي كه مرد رويايي اش، برادرش، خيلي زود تركش كرده باشد...

ميگفتم كه...

سرگرم زندگي بودم كه رسيد

گل سر هاي رنگي و چشمان گيرا و دست هاي كوچك دوست داشتني اي داشت...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 19:17 توسط آفتاب پرست |

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 16:04

صفحه بندی