من یک آدم معمولی ام اما عادی ، نه
چیزهایی میدانم از زندگی های عادی
اما در چهارچوب هایش نمیگنجم.
یک زندگی ساده دارم.
درس خوانده ام و برای تامین زندگی کار میکنم.
اما زنده بودنم
خلاصه می شود در فاصله ها
فاصله از این اتصال تا بعدی
اتصال به جایی در خودم،
شخصی که در من است...
تا دست در رنگ ها نکنم،
بین کلمات غوطه نزنم،
چیزی در من تکان نمیخورد
و زندگی نمیکنم.
او ناشناخته آشنایی است، درست در من و با من زیست میکند.
تنها تماشا میکند...
بیصدا میماند
تا نوبتش شود
و به دقت گوش داده شود.
حرف هایش کلمات بی مانندی است که باید ادامه پیدا کنند...
اما همیشه ساکت میشود...
طولی نمیکشد
که ساکت میشود.
در خود فرو میرود،
و خوب میدانم که تا روزها پیدایش نخواهد شد.
من برای زیستن در فاصله های حضورش زندگی را بی وقفه سر میکنم.
هزار سطر میخوانم
هزار تصویر میبینم
هزار تجربه میکنم...
و بعد -هر وقت که خودش بداند- حضور میابد.
تصویری میکشد،
کلماتی مینویسد،
و خام خام ... اثری بر جا میگذارد.
تو اگر عاقلی
مرا جدی نگیر.
آدم عجیبی شاید باشم
در نیمه تابستان، بوی پاییز میشنوم
و معصومیت کودکان از مرگ آدمها برایم اشک برانگیزتر است
از تکرار بیزارم،
بیشتر روزها دوست دارم که خیابان ها را پیاده گز کنم،
گاهی از روابط اجتماعی میگریزم تا لحظاتی را با کاغذها و رنگها تنها باشم
یا حتی با چند ورق از کتاب مورد علاقه ام خلوت کنم...
گاهی میتوانی بفهمی چه فکر میکنم
اما بیشتر روزها با خودم انگار در مکالمه همیشگیم...
تا لحظه ی او فرا برسد
بیاید و معادله های همیشه را صفر کند
ابهامات را با اشاره ای از بین ببرد
و لحظه را درست در آغوشم بنشاند...
پ.ن: مالیخولیای دوست داشتنی مرا شاهد باش... مالیخولیای خود را پیدا کن.
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی