بارها به خودم بازگشتم
از همان راهها که آمده بودم
تمام مسیر حواسم را جمع کرده بودم که هر جا هر چیزی درست نبود را از نو زندگی کنم
و هر بار همینجا بودم
انگار که هیچ چیز اشتباهی نبوده است.
اتاق همین نورها و صداها را داشت
حتی سکوت شب ها همینقدر عمق داشت
و صفحات ناخوانده کتابها را همینطور میدیدم
هیچ چیز در هیچ نظمی گنجانده نمیشد
و من با خودم روبرو بودم
در همه آینه ها
در همه روزها
و در همه تنهایی ها.
یک ملودی آشنا پس ذهنم را مینواخت
دوست داشتم تو هم آنجا باشی
جایی که راهم را پیدا میکنم
آنجا که بین سیاهی شب دانه های برف از آسمان میبارند و هیچ چیز دیگری لازم نیست
و به ساعت نگاه نمیکنم
رد شدنش از روی عددها برایم هیچ معنایی نمی آورد،
و از تکرار همان ملودی همیشگی ناراحت نمیشوم...
در پس خاطراتم
با تو قدم میزنم
بدون آنکه حرفی بزنم
دستم را محکم تر میگیری
بدون آنکه حرفی بزنیم
دور میشویم...
از هر چه پیش از این نزدیک بوده است
و از اینکه درست کنار من قدم میزنی لبخند به لبم میآید
شاید به خاطر آنکه پاییز است و برگهای زرد درختها روی زمین با همه چیز هارمونی دارد
یا به خاطر آنکه هیچ چیز دست من و تو نیست
یا آنکه زالزالک ها نارنجی هایشان را به رخ میکشند
و شاید ها دیگر کافیند
میدانم
مرا به سمتی میبری که میدانی از بودن آنجا لذت خواهم برد
حتی اگر شهر غبار آلودگی دارد
میتواند شهر آلوده ما باشد
میتواند همه خیابان هایش بوی ما را بدهند
میتواند همه آرزوهایمان را در رگهایش پنهان کرده باشد...
از چه میترسیم من و تو؟
امروز که هستیم
شهر امروز نامش تهران است
فردا چه کسی میداند
باید راهمان را پیدا کنیم...
پ.ن: آرزوهایمان را در باغچه کاشتیم
و دست دراز کردی و برایم خرمالو چیدی
من انگار در رویایم این را دیده بودم...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی