وسعتش را نمیتوان محدود کرد و محتوایش را نمیتوان با چند خط مرور کردن دانست.
از آن نامه هایی است که باید با دستخط ماندگار کسی نوشته شده باشد، در سکوت شب، روی سفیدی کاغذ که هوس خواندن کنی، هوس دانستن...
و چه ها که نمیخواهد بگوید
از سالهای گذشته و از گذشته هایی که هیچ جا قاب نشده و به هیچ دیواری آویخته نشدند
از معصومیتی که حرفش بود اما پیدایش نبود یا از جوانی که لبخندی گشاده بر دندانهایی سفید میتوانست باشد...
یک نامه از رنجی که بردیم و صبری که پیشه کردیم،
از روزهای گرفته که به سمتی میتاختیم که گمان میکردیم برایمان مطلوب است
یا در آغوشی می ارمیدیم که از سر هوس نبود و از سر عشق...
از سر تنهایی پناه میجستیم و ابایی نیست که اینجا فریاد کنیم
پنجره ها زنده اند...
پنجره ها برای نامه هایی که مچاله از آن ها به باغچه انداخته میشوند انگار که ستون های محکمند که آبرو را تجلی میکنند و احساس را هدایت که برود، خاکی شود
اینبار ...برف که ببارد، مدفون شود و جوهر های خیس آبی اش روان...
من با تو پشت پنجره ها زیسته ام
از آن ها بیرون را نگاه کرده ام و در ذهنم بارها نامه آخر را نوشته ام
برای تو زیباترین کلمات را ردیف نکرده ام و خاطرات را هم...
این نامه مقرر است که وسعت جهان را در خود جای دهد و هیچ نمیدانستم که زمان نوشتنش همه کلام شاید که به انتها برسد...
نهایت اینجاست و از من شروع میشود
من... که تنها ایستاده ام
تو... در دوردست
و آینده که گویی از پنجره به باغچه افکنده شده است...
کنار من بیا
من با تو بارها تنهایی ام را رج زده ام
فکر تو مثل ملودی عاشقانه ایست که پیرمردی زیر لب زمزمه میکند و میتوان ساعتها در ذهن مرورش کرد
خاطره ات مانند بالن کاغذی شعله وری است که در آسمان میرقصد وقتی که چهارشنبه پر از هیاهو میشود
و یادگارت هیچ جز احساس منقلب کننده ای نیست که دی ماه را ذوب میکند...
این یک نامه است
پایان همه نامه ها نخواهد بود
بعد از آن شاید تا مدتها نامه ای نوشته نشود
و خودکار آبی روی صفحه سفید عشق بازی نکند
شاید هم حقیقت جز این باشد
جز این تمثیل های غریب در ذهن گریزان من از مدرنیته...
یک حرف شاید کافی است
یک بار دیگر که پرتاب شود این کاغذ به باغچه
دیگر صداها آرام بگیرند
و هر شب هزار بار دستی دست دیگر را با مهر بگیرد
و آدمیان عاشق شوند
و هیچ کس بدون خیال کسی به خواب نرود
و هیچ خیالی نادیده گرفته نشود
حتی اگر خیال نازک دخترک تازه بالغ شده ای در گذر از کوچه ی خلوت باشد...
خاطرت جمع
من اینجا هستم
تا که هر ذره خوب و نازیبای روزگار را روی ورق بنویسم
و به گل های کوچک ذهنت بار دیگر شبنم خاطرات را خواهم افشاند...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی