بوی دستهای غریبه میدهد رویاهایت
بوی حضور کسی که از تو نیست...
رنگ ها و تعریف ها و صداها
از تو نیستند
از بیرون از فضای وجود تو انگار که تحمیل شده اند
و فکر نمیکنم کسی به قدر تو مقصر بوده باشد.
میبینمت
که در تنگنا نشسته ای
معجزه رقم نمیزنی، در دنیای کوچکت شب شده است.
استعاره ای از رویایی که در سر داری تصویر نمیکنی...
نمیدانم چه شده است
که زندگی نمیکنی...
پیداست که نمیتوانی
نه تصویرها را رنگی مصور کنی
و نه همه فنجان های قهوه شهر را با عشق نوش کنی
بیشتر خودت را زیر ذره بین قضاوت می آزری...
دیگر بادهایی که میوزند خوشایند بنظر نمی آیند
لبخند آدمها تحکم طاقت فرسایی دارد که در هر رفت و آمدت، چند بار تکرار میشود...
و هر تصمیمی، بارها غلط است و این بارها ... کم نیست...
خودت را تنها تصویر میکنی...
فردا را تصویر میکنی،
و ذهنت سفیدهایش را دارد کم کم از دست میدهد
رد پای غریبی دارد، همه این روزها... آن کسی که منم... در آینه فردا... لبخندی نمیزند.
کاش دستی میگرفت،
رویاهایم را حین سقوط،
آرزوهایم را حین فراموشی
و دستهای مرا... قبل از این خاموشی...
باید که مینوشت
از خاموشی امروز و تلخی که به دنبالش می آید...
روحش دارد پا میگیرد که از این حصارها بیرون بزند
بیرون از باورها...
و بیرون از هرچه به خاطر سختی اش امتحان نکرده است.
روبرو میشود
با رویاهایی که بوی خودش را ندارد
چهارشنبه میشود
او آنجا نیست
نمیدانم چند چهارشنبه دیگر باید فرار کند تا ببیند
برای زیستن تنها راه پیش رفتن است...
رویاهای غریبه را دور میریزد و در جاده ای که ادامه اش پیدا نیست، تندی باد را روی پوستش احساس میکند...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی