خرید بک لینک

من اینجا در اسارت

صدایم را بالا و پایین میبرم

با همین کلمه ها که زورم بهشان میرسد

با همین خط ها و طرح ها و مرزها و آغوش ها و حسرت ها آه از حسرت ها...

قلبم میلرزد

یک جای زمین هم نمانده که ثابت بوده باشد.

همه دانه های اشکم را حرام میکنم،

چرا که هیچ چیز به گوش نمیرسد.

از اینجا که منم

صدای اسارت بلندترین صدای دنیاست.

و من یک عمر از خواندن اسم زندان

بغضم میترکید

چه برسد به زندگی در آن...

آه زندگی ما را در بندهای اسارتش نگاه داشته،

و به نرمی به عکس العمل هایمان نگاه میکند

و موشکافانه رنج هایمان را انتخاب میکند

من خم به ابرو نمی آورم

من هیچ پیش زمینه ای برای او ندارم

و همه چیز را، تازه تازه ، داغ داغ تجربه میکنم

زخم ها را

سستی ها

و خامی ها...

سرم گیج میرود

این اولین بار نیست

هر بار در سرزمین ناشناخته ای بودم اینطور میشدم.

و این دفعه انگار مدتها بود که در سرزمین غریبی گیر افتاده بودم...

با حسرت

و آه

و ای کاش ها...

زود باش

جوان، بی طاقت و پر از کلام...

خودت را ببین!

و به حقیقت مبدل کن.

اینجا در اسارت

همه وقت دنیا مال توست

بزرگ شو

از پنجره های خانه بیرون بزن

و زیر همه قانون ها بزن

تو در قفسه ی تنگ این تنی

و همه مردم شهر هم...

باورت بشود یا نشود

نفس هایت میتوانند معجزه ای باشند

همینطور کلامت

همینطور خط چین های کوتاه و با وسواس حاصل از بودنت...

و نغمه صدایت که در شب به گوش برسد

شاید کسی نجات پیدا کند

شاید کسی با گوشه ناسازگاری از وجودش آشتی کن

شاید بشود...

پ.ن: همه چیز آنطور دارد میشود که هیچ کس تصورش را هم نمیکرد

ما در انتظار چه مانده ایم؟...

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 28 اسفند 1398 ساعت: 4:46

صفحه بندی