خرید بک لینک
آمدم بنویسم و نشد...

آمدم بیشتر بنویسم و بیشتر نمیشد...

نمیشود از این دایره به در رفت

ما همگام با روزگار قدم میزنیم، لیکن گاها دورتر از آنیم که در تصور بگنجد.

چقدر قصه ها عوض شده است،

اگر پنج سال قبل اینجا بیدار میشدم حتی باورم نبود که این منم

بر سر آن من چه آمد؟

انگار که غوغایی شده باشد

همه چیز تکان خورده باشد

انگار که هیچ چیز اثری نکند

فریادهای مکرر سکوت شود

و دلشوره مدام یکباره ساکت شود

من خودم را از این سوی خیابان میبینم

و حتی به جا نمی آورم

کمی آن طرف تر

ظاهرش بنظرم آشنا میرسد

سرم را برمیگردانم که ببینمش

دیگر آنجا نیست

جا خورده ام...

او را نمیشناسم

اما در نگاهش انگار برایم احساس غریبی به یادگار گذاشته باشد

گفته ام و باز هم میگویم

او قسمتی از من بوده است

مثل کسی است که دوست میداشتم

و زمانش به سر رسیده باشد...

آمدم بنویسم

او گاهی به من سر میزند

حرفهایی تند تند بلغور میکند و ناله های بی وقفه دارد

خوابم را به هم میریزد

افسوس ها و آه ها همراه خود می آورد

میخواهد که با لبخند از روی تصویرهای مبهم به خاطرش آورم

هنوز هم تظاهر میکند

وقتش که برسد

یک مالیخولیایی تمام عیار است

و من مثل قبل تر از اینها

از دیدنش گاه لبخند میزنم

گاهی بی طاقت میشوم

و گاه میبوسمش و گوشه ای می گذارمش

همین روزهاست

که دیگر به خاطرش نیاورم

و غریبه ای شود

که در خواب هم نمیشناسمش...

میخواهم که بیشتر بنویسم

از او بنویسم

او که جایی در قعر وجود من نهان است

لایه های زیادی باید کاوید

سراغش را باید گرفت...

باید بیشتر از اینها نوشت.

پ.ن: این تویی یا من که در آینه به دنبال خودی میگردم که امیدوار بوده ام بارها تو نباشی...؟

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 5:10

صفحه بندی