خرید بک لینک

گاه میترسم که عادت شود،

این حال سر در گم بودن و نبودن حقیقی

میترسم که همیشگی باشد و رهایی نباشد

طرح همیشگی را زمان تعیین کند

و همه چیز بعد از آن تکرار میشود

از نگاه های ترسان همراهان و قضاوت های ریز و درشت گرفته

تا ستیزه و ایراد گیری های درون خودم.

میترسم که عادت شود

حال این روزهای دور بودن

به خود و به هیچ نرسیدن

و نرسیدن به چیزهایی که انگار زمان دور میکند

ساعت یک جور تکان میخورد و روز از بین همه خستگی ها، باقیمانده دوست نداشتنی اش بیرون میزند

این زندگی است بینابین خطوط

و همه فضاهایی که نمیبینیم...

گاهی دوست دارم که طغیان شوم

از نابسامانی برنامه ریزی شده ای حرف میزنم که مراعات نکند

آنطور باشد که میلش میکشد

آنطور نباشد که قوانین ایجاب میکند

جایی درونم انگار میخواهد که بیرون بیاید و همه چیز را زیر سوال ببرد

بدون ترس زندگی کند و بدون خجالت...

پایم میلغزد اما،

ترس مرا فرا میگیرد

نمیدانم که جاده را در پیچ آخر دور خواهم زد یا ادامه خواهد داد...

روزها مرا از تو دور میکنند

صداهای در سرم، جاده های کیلومتری بین ما میکشند...

از آنچه بودم و آنچه اتفاق افتاده است سالهاست که دورم

آنقدر دور که هیچ چیز از خودم به خاطر نمی آورم

جز آن داستانها که بارها به خود گفته ام، آنقدر گفته ام که انگار بی آنها معنی نمیشوم...

آخر روز میرسد و شب همزبانی نمیخواهد چرا که به سکوت پر ابهامش معروف است...

من آنجایم که باید باشم

و تو دورتر از آنکه نبودنت بهانه شود...

در چشم های سوخته من امید به سایبانی نیست

به جز شب که راز سایه ها را میداند

هرقدر هم که روز به طول انجامیده باشد

در آغوشش آرام میگیرند

هزاران که تویی و منم...

نیشخندها و حرف ها ادامه دارند.

ذهن من، مانند اسبی تازه نفس در چمن زارهای هرز به دنبال هیچ میرود

دیگر نمیترسم

از هیولایی که حالا آرام بنظر میرسد

از هر چه عادتست و هر چه به همراهش می آورد

دیگر مهم نیست

میگذارم که نفس های راحت بی خیالش را بکشد

فردا روز دیگریست

و میخواهد بیاید و هر چه حقیقتش است زنده کند...

پ.ن: نزدیکتر بیا

اینجا چیزی برای تماشا نیست.

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: دوشنبه 17 تير 1398 ساعت: 4:40

صفحه بندی