خرید بک لینک

میداند که چطور است...

حال و روز این روزهایم را میگویم،

گم شده در کوچه های تکرار دوباره یک کلام،

هزار کلام...

که کافی نمیشوند

کارساز نمیشوند

هر چقدر هم که بلند فریاد شوند

هر چقدر هم ادامه ماجرا را انگار که بدانیم...

میدانم که چطور است...

من با عجله هر چه تمامتر بزرگ شده ام

و حالا بیشتر از آنچه فکرش را بکنی

از بهشت دورم.

فکر میکنم که بداند...

هیچ چیز انگار کارساز نیست،

من رویا میبینم

و در سبد تنهایی ام

رویا، حجمی ندارد...

فقط حقیقت است، رنگ میشود روی کاغذ ها

اما واقعیت چیز دیگری است...

خودم را روی زمین میکشم

تا به ادامه راه ایمان بیاورم

به اینکه همه چیز روزی معنا پیدا خواهد کرد...

باورم را از دست داده ام

و زندگی به چشمم نمی آید...

هر چقدر هم در کوچه هایش بوی نان تازه بپیچد

هر چقدر هم کودکانش لبخند بزنند

هر چقدر هم که زیبایی باشد...

زندگی یعنی همین ها که در خم و پیچ هایش در سکوت منتظر مانده ام...؟

هیچ ابری آسمان را نمیگیرد

و باران مهمان نمیخواهد

و کم کم پشت نت های موسیقی آرام مورد علاقه ام محو میشوم

آنقدر که شاید ثانیه ای دیگر

هیچ اثری از من نبینی...

شاید دیوانه شده باشم

چند بار قبل از این هم اینطور بوده ام

اگر این روال عادی همیشگی من باشد چطور؟

جنون، گاه به گاه

عاشقیت به زندگی ، آن هم گاه به گاه

و روزمرگی ، با خطر تهدید کننده اش...

کتابهایی که باید بخوانم از روی میز به من دهن کجی میکنند

و من به همه باید هایی که حالم را از این بدتر میکنند...

شاید تو هم مثل من،

مثل دیگر های همانندمان

دیوانه باشیم...

پ.ن : چه میشود از دوست نداشتنی بودن هایمان دست برنداریم، واقعی و دیوانه باشیم حتی اگر به ضررمان تمام شود...

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:08

صفحه بندی