خرید بک لینک
در را باز میکنم

وارد اتاقش میشود

همه چیز در این چهار دیوار او را فریاد میکند.

در آینه اتاق نگاهش را پیدا نمیکنم

که دنبالم کند

یا از پشت سر به سمتم بیاید

چقدر خودم را تنها میبینم

او اینجا نیست

تا پرده ها را بکشد که نور بعد از ظهر چرت دو نفره مان را مانع نشود...

بیاید و به آنچه میگویم گوش دهد

مهر برایم بیاورد

و عشق،

در یک لبخند معنادارش که از قبلتر ها تا سالها بعد هم قلبم را به تپش بیشتر وا میدارد...

مثل بچه ها دلم تنگ میشود

برای صدایش

که همه چیز را با حوصله و شمرده ادا میکند.

او خودش است

مردی که باید باشد

آنچه در آینه است

و آنکس که در آینه آغوشم میگیرد

بویش پیچیده است

روی ملحفه ها

و لباس هایش که مرتب آویزان شده اند

جایش خالیست

جای خالی اش را دوست ندارم

جای خالی اش مثل چنگ آزارنده ای بر قلبم است،

وقتی که قبل از آنکه ببینمش از آنجا رفته باشم

فرصت آغوش گرفتنش نباشد...

چند خیابان آن طرف تر،

من در جای اشتباهی ام

اگر آنجایی که اوست، نیستم

و لحظه ها حرامند،

لحظه ها هیچ اهمیتی ندارند،

جز آنکه یادم بیاورند که او دورست و دلم تنگست...

چه تفاوتی میکند؟

او باید که باشد

روز را بعد از حضور دلگرم کننده اش باید به پایان رساند

در اتاقش جای او خالیست

و شاید در هر اتاق دیگری که منم

یا هر فضایی و هر روزی...

نفس هایش باید که جان دهد

و کلامش روح ببخشد

باید باشد که روح به پرواز در آید

و جسم از روزمرگی خلاص شود...

تنها دیدنش کافیست

برای خارج شدن از زمره ی آدمیان

و ورود به دنیایی که تنها یک مخلوق دیگر کافیست تا رنگی شود

و از تکرار بیرون بزند

از انکار بیرون بزند...

و تسلیم شود

بنویسد، بخواند و گاهی بلند بگوید...

که دنیا جای زیباییست وقتی که تو اینجایی

و تو بهانه ای...

که هر روز، در هر فضایی به دنبال عشق بگردم

و من عاشق هر چیزم که دستهای تو لمس میکند

یا نگاه تو مینگرد

و هوای نفس تو فرا میگیرد

من عاشق دنیایم، چونکه تو زندگی میکنی

و راه میروی

و حرف میزنی

و هستی...

پ.ن: چه خیال نازک عاشقانه ایست خیال تو ...

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 5:10

صفحه بندی