من در کنار تو در زمان فرو میرویم
و کم کم هیچ از خود نمیبینم
به خود نمی آییم.
سلاح آخرمان همین پنهان ماندن شده است.
پشت لحظه ها...
پشت همه خواسته ها...
و در فضای این فاصله ها
فاصله بین یک لبخند تا لبخند بعدی
فاصله بین یک آه تا رویدادی دیگر
و یک لحظه راحت
تا به ابد...
به من بگو
فاصله چیست؟
آنچه ما را می آزرد
آنچه از خواب شب میدارد ما را
و فکر میکردیم
که خوبیم،
حالا میبینیم
روز عوض شده است
و باران میبارد.
ناگهان میبینیم، ما با خود در فاصله ایم
فاصله ی بین یک لحظه رضایت تا لحظه ی بعد...
که رخ نمیدهد،
که انتظار میشود،
که همراه ما در زمان کش می آید
و گیر کرده است
انگار به تکه ای از جانمان
یا روحمان...
و شاید قلب های خسته ما
دیگر روی خط سکوت فقط تکرار میشود
تکرار...
چیزی اینجا برای جشن گرفتن نیست،
و من با تو
در زمان به بازگشت به عقب
محکوم میشویم
به من بگو...
این خطوط فاصله از امروز تا کی ادامه دارند؟
از امروز...
تا لحظه ی بعد که ما خودمان را ناشناخته رها کرده ایم
و رها میکنیم
و ادامه نمیدهیم
میخواهیم که زمان بایستد
اما حرفهایمان را اعتراف نکنیم...
آه ما فاصله ها را برای برگشتن در لانه ی متعفن انکار و تنهایی بهانه کرده ایم
و تکه هایی از جانمان را باز میشناسیم که از آنها متنفر بوده ایم...
پس فاصله ها را کم کم دوست داریم
در آنها نفس میکشیم
لحظه های بی تکلیف پر انتظار
لحظه های سنگین بی لبخند
و به دنبال خودمان
سر به زیر میداریم و خودمان را خاموش مینماییم.
شهر میخواهد رنگ عشق به خود بگیرد،
و حتی لبخندی از ما باقی نمانده
بیا جان من...
من و تو
در منفذهای تاریک انتظارات
باز شمعی روشن کنیم
باز یکدیگر را پیدا کنیم...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی