خرید بک لینک

پرنده ها از شاخه های خشک میپرند

و من به ظرافت بالهای کوچکشان و پرواز فکر میکنم

اگر قرار بود پرواز منحصر به فرد باشد و هر پرنده ای نتواند

چه دنیای غریبی میشد

روزگار پرنده های کوچک را میگویم...

و برگ های پاییز روی درختها را میبینم

و آنها که روی زمین ریختند...

رنگهای پاییز را میشمرم

و به خاطر میسپارم که دفعه بعد که خواستم پاییز را روی کاغذ بیاورم رازش چیست

راز فروریختن و سر بر نیاوردن

فهمیدن و خوابیدن...

مثل دوست داشته نشدن و ادامه دادن...

من کاغذها را خط خطی میکنم

و هیچ نمیدانم.

زندگی شاید قرار بوده همین باشد

تیغ منگنه ای وصل به این لحظه،

هر چقدر تلخ،

هر چقدر تغییر ناپذیر

و هر چقدر مضحک...

همه زندگی های پنهانی که گوشه ای داشته ایم

و همه گرد و خاکی که چیزی از ما را آشکار نمیکند...

همین کلماتی که پشت صفحه های روشن الکترونیکی سخن میگوییم

به حقیقت هایی که اعتراف نمیکنیم

و شاید حتی اگر بیرون بزنیم

کسی هیچ چیزی متوجه نشود

یا به روی خودش نیاور

و حتی از قبل هم به قهقرا بیشتر رفته باشیم

اگر من آن گنجشک باشم که پرواز نمیدانم چه میشود؟

پاییز چه بر سرمان خواهد آورد؟

اگر ناکوک ترین ساز را من زدم چطور؟...

اگر آنقدر جرئت داشتم ...؟

پ.ن: مرا دیوانه میخواهی... اما نه آنقدر.

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:08

صفحه بندی