خرید بک لینک

از اینجا که منم

زندگی به چشم میاید

هر لحظه اش،

هر تنفس کوتاه و بلندش،

مثل هر واکنش کوچکی که در فرمانروایی مغزش میگذرد...

زندگی، با صدای بلند از همه کارهای به ظاهر بی صدایش، به گوش میرسد

صدای خاطرات،

که از گذرگاه ذهنت میگذرند

صدای صامت عادت،

که نمیدانی کی اتفاق افتاده اما مدتی است که اینجاست

و روزی که نیست، احساس غریب و مهلکی ایجاد میکند...

از اینجا،

به زندگی فکر میکنم.

و سکوت

هرگز انگار در مغزم برپا نمیشود...

ساعتها شمرده میشوند

روزها شمرده میشوند

و خاطره ها...

آنطور که به خاطرم می آیند

آتشی به پا نمیشود

اما زندگی به سادگی در دیوارهای اتاق ریشه میدواند

من سالها با چیزی که هستم جنگیده ام،

تا به اینجا رسیده ام

که با صداهای کوتاه و بلند ذهنم کنار بیایم

وسواس های شدید و ضعیفم را بهمراه زانوهایم در آغوش بگیرم

و در صندلی ام جلو و عقب بروم...

بخشی از تنهاییم را به گردن همه دنیا بیندازم

و با بخش دیگرش

روی دیواری الکترونیکی چیزی بنویسم

یا در کاغذها طرحی بکشم

و امید داشته باشم

که روزی بیش از اینها باشم...

جایی باشد که اثری از حضور من در دیوار خانه ای آویخته شود،

یا در نیمروز زمستان توسط زنی خوانده شود،

و شاید کل ماجرا همین باشد

بدون کم و کاست

بدون انتظار...

برای من.

پ.ن: از داشته ها و خواسته ها و آرزوها

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 28 اسفند 1398 ساعت: 4:46

صفحه بندی