آنطور که کودکی به زندگی نگاه میکند
بی طاقت میشود
میخواهد که انتهای ماجرا را ببیند
آنجا که همه چیز تمام شده
سختی ها تمام شده اند
و دیگر هیچ چالشی باقی نمانده
و پایان پر است از بادبادک و قرمز و صورتی و بوی مادر...
آیا این را باید باور کند؟
که زندگی همین است که به ما داده شده است؟
و بگوید هیچ اعتراضی نیست...
حتی حرفی...
شنیده ام بسیار و گفته ام که از مسیر لذت باید برد
حتی پشت دیوارها
وقتی که روز را نمیفهمی
و شب را...
روی صندلی رنگارنگی رج میزنی
و امید داری
و امید داری
که فردا خواهد رسید
که شاید اشتباه کردن همانقدر نیاز است که امید داشتن
و امید داشتن همانقدر که رنج...
و همه چیزهای دیگر بهانه اند
و همه بهانه ها برای حال غریب این عصر جمعه زیادی اند
و این عصر برای همه احوال ها...
برای آنان که پشت دیوارند
همانقدر که برای ماست، این سوی دیوار.
در هر حال،
قبل از این هم آنقدر صمیمی نبودیم...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی