از سایه ات میترسی
حتی از بازگشتن به جایی که میشناسی
با خودت غریبه میشوی
و هر چه که بوده و هست را زیر سوال میبری
راه میروی
در خواب
راه میروی
در بیداری
و یادت میرود که انگار سالهاست انتهای چاه تیره ای زندگی میکنی
به زندگی فکر میکنی
به آنچه که میگویند که به ما داده شده است
به همه طوفان ها و همه امکان ها...
و گاهی فکر میکنی که شاید اگر زندگی را از دور میدیدی هیچ وقت انتخابش نمیکردی
یا شاید با هر چه هست و نیست
میخواستی که باشی
طعم همه چیز را بچشی
عشق، دلبستگی، خانواده و حتی طعم گس غم و از دست دادن را...
شاید تو هم مثل من برای خاطر هر چه از زندگی تصور میکردی
به دیواره های تنگ بودنت چسبیده ای
و باز هم باور کرده ای
که بودن به از نبودن...
تو هم درست مثل من،
با ترس هایت زندگی میکنی
با هر چه هست و نیست...
تو انتخاب کرده ای
با همه پیچ و خم هایش...
باشی
حالا در این هزارتوی پر از سوال
دلیلی پیدا کن
برای بیدار شدن از خواب
برای بودن...
حتی اگر فقط شانه کردن موهای دخترت باشد
یا پیدا کردن راه درمانی برای همه بیماری ها دنیا
تو هیچ وقت نمیدانی فردا چه اتفاقی همراهش دارد...
همه چیز را زیر سوال ببر
باز از هیچ، هزارها بساز
و آسمان را برای پاکی اش ستایش کن
چرا که فردا
زندگی باز ادامه خواهد داشت...
و روز بعد و روزهای بعد...
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی